از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

خوشحالم...

خوشحالم که بعد از مدتها مشکل وبلاگم حل شد و دوباره میشود اینجا مطلب نوشت.

خوشحالم که امروز وقتی بیدار شدم...یادم افتاد که تحریم های اقتصادی تمام شده...و امیدی به آینده هست.

خوشحالم بابت کنسرتی که با همه فراز و نشیب هایی که داشت...به صحنه رفت و چند شب پیش که فیلم اجرا را میدیدم....گفتم این اجرا هم تمام شد و رفت به آرشیو.

خوشحالم که از حالا در فکر اجرای بعدی هستم...با تفکری نو  و حس و حال دیگری.

خوشحالم برای این زمستان پر باران و برف.

و...

 و برای خودم که فروردین ماه پدر می شوم.

پ ن: جاده چالوس-دیماه 94

نویسنده : : ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شاید

شاید 150 سال دیگر  و در زندگی بعدی...یک کشاورز باشم که شب ها خواب ببیند که در زندگی قبلیش موسیقیدان بوده.

شاید یک دایره باشه...یک دایره بزرگ...که اصلا ارزش این همه زحمت رو نداشته باشه.

شاید قطعه موسیقی باشه که همین بعد از ظهر نواختم.

و شاید لذتی باشه که از یک مسافرت می بریم.

غروب خزر-پاییز 1394

نویسنده : : ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تجریش....

باید اجازه بدهی قصه های زندگیت به سرانجام برسد...

در غیر این صورت هیچوقت نمیتوانی تمامش کنی...

 

تجریش ناتمام... - نویسنده و کارگردان پوریا آذربایجانی(1390)

نویسنده : : ٢:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

گر دلبری زین سان کنند...

سالها پیش و در زمان دانشجویی در دوره کارشناسی، برای جشن فارغ التحصیلی یکی از دوستان و اجرای موسیقی در دانشکده فنی دانشگاه تهران دعوت شده بودم...حال و هوای غریبی برای من که هنوز دانشجوی سال دوم بودم داشت ...نمایشی از طرف دانشجوها اجرا شد که در آن نشان میداد که همکلاسیها وقتی 10 سال دیگر همدیگر را در خیابان ببینند چطوری بی تفاوت از کنار هم رد میشن...

البته الان خیلی از دوستان از ایران رفتن...مثلا همین دوستی که جشن فارغ التحصیلیش بود  هفت ساله که خارج از ایرانه و خیلی های دیگه.

خلاصه این که همه بزرگتر میشیم و اخلاقامون،کارمون،اعتقاداتمون و خیلی چیزای دیگمون عوض میشه.....ولی بازم باید ببینیم  میشه فقط با خاطره ها سر کرد و خوش بود..؟

پ ن 1: سال 83 قرار گذاشتیم که اسفند 93 زیر این تابلو بعد از 10 سال جمع بشیم...که... نشد

پ ن2: حس میکنم هر چی از عمر گران میگذره...پیدا کردن رفیق هم سخت تر میشه...سخت تر و سخت تر

نویسنده : : ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

هیراب

کنسرتی در پیش داریم

گروه هیراب و نغمه هایی در افشاری و بیات زند ....

به زودی مایم و صحنه و ساز...امیدواریم به روزهای آغازین پاییز.

پ ن: این روزهای زیباترین نغمه ها،نواخته های گروه سنتور نوازی کوچک هنرجویانم است....پر از شوق نواختند....شوق اولین اجرای زندگیشان.

نویسنده : : ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

همینجا

وقتی یک نوجوان پانزده ساله باشی ، آزاد و آرام میدوی و فکر میکنی اگر بزرگتر بشی....

جنگلهای بلوط-زاگرس

پ ن:زندگی کجاست..؟..همین نزدیکی...همینجا

نویسنده : : ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد