از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

....و من بهش لبخند زدم....

صبح داشتم میومدم سر کار.....راننده تاکسی مدام فحش و ناسزا میگفت.....(مثل اکثر راننده ها)....به همه چیز...از شخص اول مملکت گرفته تا ماشینهای اطراف...مردی با یک شکم گنده و موهای خاکستری....

چیزی که اصلا بهش فکر نمیکرد زیبایی خودش بود....در رفتار و ظاهر.....فکر کنم وقتی میشد که اصلابه خودش نرسیده بود....عطر...کرم  برای دستهای ترک خوردش...و اصلاح سرو صورت و موهای سرش...

رسیدیم و کرایه ٣٠٠ تو منی رو ۵٠٠ تومن حساب کرد....من پیاده شدم و منتظر بقه پولم بودم که گفت آقا حساب شما درسته....من بهش لبخند زدم و گرفتم روز خوبی داشته باشین....تعجبی که تو نگاهش بود رو پشت سرم احساس کردم...

خیلی از مردمی که از صبح تا شب میبینم....درحال سقوط هستن....سقوط آزاد ....از ارتفاعی با بلندی تفکرات منفی و غلط......

دوستی دارم که خارج از مرزهای ایرانم داره دوره دکتراش رو در فاینانس میگذرونه....میگفت من اینجا فهمیدم که لبخند هر چقدر هم که کوتاه باشه میتونه رابطه آدم ها رو بهتر کنه...در بدترین شرایط.....

چیزی که بعضی ها از هم دریغ میکنن.....بهترین سرمایه گذاری ما تو زندگیمون میتونه محبت کردن به دیگران باشه....

این طوری میشه جلوی سقوط رو گرفت.....چند دستگی...و رویارویی طبقات مختلف جامعه....این رو متاسفانه ،کسانی که صدای بلند تری دارن،بیاد درک بکنن....جدایی مردم از همدیگه...خیلی دردناکه....سردی و درگیری های لفظی و تجاوز به حقوق هم خیلی هزینه بر جامعه تحمیل میکنه...هزینه هایی که خیلی از پول نفت و انرژی هسته ای و دیکتاتوری و مردم سالاری و نیروی نظامی و ....مهم تر و بیشتره.....!!

نمیدونم...ولی باید چند روز بگذره تا یک حرکت انسان دوستانه و جوانمردانه از هم وطن هام ببینم...ولی در روز چندین و چند حرکت غیر انسانی و ناجوانمردانه از هم وطنامون میبینم......

به شدت احتیاج داریم که چندین و چند هزار جامعه شناس و روانشناس با سواد که البته به توصیه حاشون هم عمل کنیم...تا آرامش بیاد تو خونه همه.....با زور و تحدید و کمک مالی.....کار از پیش نمیره......

نویسنده : : ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

سبکبار.....

چندی پیش  بود که آلبوم " مایه ناز" رو یکی از دوستان به من هدیه داد.....بسیار مجموعه زیبا و دلنشینیه.....

سالار عقیلی با آواز(١٣۵۶)و همسرش حریر شریعت زاده نوازنده پیانو(١٣۵۶) در این آلبوم به همراهی تمبک آرش فرهنگ فر هنرنمایی کردن.....تصانیفی از دهه ۴٠ و ۵٠ شمسی رو باز خوانی کردن که الحق بسیار دقیق و حرفه ای این کار رو انجام دادن.....تحریر های سالار عقیلی در این اثر بسیار پخته و سنجیده است و به خوبی از عهده اجرای تصنیفهایی که تا حالا با صدای استاد بنان شنیده بودیم برآمده...نوازندگی حریر شریعت زاده(اگر یادتون باشه در آلبوم بوی باران با استاد شجریان  آواز رو همراهی کردن) هم بسیار زیباست...و پیانوی ایرانی که به سیک شادروان استاد محجوبی نواخته اند بسیار دل انگیز است....

سلار عقیلی آواز را نزد صدیق تعریف آموخت و در هنرستان موسیقی سوره موسیقی خوانده و لیسانس تاتر دارد ....حریر شریعت زاده هم از شاگردان مرحوم استاد جواد معروفی هستند...امیدوارم این زوج هنرمند همیشه موفق باشند....ترانه سبکبار رو براتون میزارم تا ببینید....ولی حتما آلبوم رو تهیه کنید...همین اجرا و یم اجرای دیگه هم به صورت تصویری در این آلبوم هست.

ای صبا رو ، سبک بار ، از برم سوی دلدار
گو به اون بی وفا یار ، حال این عاشق زار

گو به هر کوی و برزن ، پیش هر مرد و هر زن
بگذرم چون به زاری همچو ابر بهاری
از دو چشم گهربار ، در فشانم صدف وار

ماه نو چو بر چشم مردم نیاید ، هر کسش به انگشت خود می نماید
در غم تو از بس که زار و نزارم ، با هلال و یک مو تفاوت ندارم

غم بود کوه ، دل بود کاه
آتش عشق ، درد جانکاه
بس نهاده عشقت به دوش دلم بار ، ترسم از غمت جون سپارم به یک بار

ای گل نشستن با خسان ، پیوسته ات گر خوست
روزی بیاید کز تو نه رنگی به جا نه بوست

با غیر اگر که آشنا ، از چه به من یار است
سالک به من گر بی وفا ، از چه به اغیار است
بس بس حکایت از تو ناگفتن همین بهتر
رو رو شکایت از تو ناکردن بسی نیکوست

بشنوید:

http://snd.tebyan.net/1388/10/Sabokbar63027.mp3

http://www.backupflow.com/g.htm?id=48463

 

نویسنده : : ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

یک سرمایه گذاری کوچولو.....

در ایران به علت پایین بودن دستمزد ها و تورم هفتگی در اکثر کالا ها و....

یک شغل به هیچ وجه نمیتونه درآمد رو برابر و احتمالا بیشتر از هزینه ها بکنه...در نتیجه هر مغری که سلول خاکستری داشته باشه ...راهکار هایی رو اراده میده:

١-شغل دوم

٢-تغییر شغل

٣-ابتکار جدید برای کسب درآمد که به اون میشه کار آفرینی هم گفت

این افکار در اکثر افراد به این ترتیش شکل میگیره....ولی اگر ترتیب به صورت ٣-٢-١ در ذهن شما نتفاق بیفته...مطمئن باشید که انسان ریسک پذیر و با خوشی هستین.

با توجه به افزایش جمعیت ایران عزیز و همچنین کاهش شدید سطح تولیدات داخلی در ٣ سال گذشته که دیگه انقدر دلایلش رو گفتم خسته شدم....

فکر میکنم سرمایه گذاری در بخش کالاهای سرمایه ای علاوه بر اینکه سرمایه اولیه بالاتری می خواهد، بازده دیر و احتمالا خیلی پایینی خواهد داشت...

پس میماند ارائه خدمات و استفاده از ارزش افزوده تولیدات دیگران و همچنین طراحی خدمات جدید و استفاده از سود حاصل از انحصار ارائه خدمت و یا تولید کالا های مصرفی  و به عبارتی کم دوام.

چند تا طرح خوب طی صحبتهای که با دوستان داشتیم مطرح شد:

١:ایجاد واحد های کوچک بسته بندی مواد غذایی:فکرش رو بکنید (مثلا همین پیراشکی) های معمولی رو در انواع مختلف بسته بندی کنید و به بازار ارائه کنید...پس شد خرید تولیدات برای مدت کوتاهی و تغییر بسته بندی و ارائه به بازار مصرف....یه علت" صرفه های حاصل از مقیاس فروش" هزینه تولید پایین آمده و ارزش افزوده بسته بندی را اقتصادی میکند

٢:احداث بنگاههای ارتباطی برای فروش کالاهای دست دوم با استفاده از بازاریابی انترنتی...اولش سخته ولی بعد از مدتی حتما کمیسون حاصل برای شما چشمگیر خواهد بود

٣:احداث بنگاههای تحویل در محل محصولات غذایی(به عبارتی سوپر مارکت مجازی) که بدون داشتن فروشگاه بتوانیم سرویس تحویل در محل رو ارائه بدیم...البته یکی از دوستان با کمک همسرش چند وقت پیش این سیستم رو طراحی و عملی کردند و در حال حاضر سود خوبی هم میبرند....چرا نگفتم پخش عمده....؟به این علت که سرمایه بالا و در دسرهای خاص خودش رو داره

۴:ارائه خدمات همراهی به سالمندان: اسمش عجیبه..ها.؟ ولی سودش عالیه....چند تا از دوستان ایرانی در اروپا تونستن این سیستم رو طراحی و عملی کنن....فکر میکنم در ایران هم سالمندان زیادی هستند که اوضاع مالی خوبی دارند ولی به علت مهاجرت فرزندانشون تنها هستن و برای همراهی در(مثلا مراجعه به پزشک و با خرید لولزمی که حضور خودشون هم لازمه(مثلا لباس)به همراهی احتیاج دارند.

5:خدمات برگزاری جشن های تولد:این دیگه یک سوژه خیلی خوبه که جدید هم هست...یه چیزی شبیه خدمات مراسم عروسی ولی بسیار کم هزینه تر و کم دردسر تر....بیشتر مخاطب کودکان هستند و شما باید با یک تیم نمایشی(مثلا عروسکی) موسیقی کودک(ارف) و یک فروشگاه خوب شیرینی و شکلات همکاری داشته باشین....خندتون گرفته......ولی سودش عالیه..چشمک

خب این چند مورد از تجربیات دوستان و افراد باهوش رو به خاطر داشته باشین...حلا شما چه پیشنهادی دارن....شما هم راهکارهایی که به ذهنتون میرسه رو برای دوستان بنویسیدلبخند

پ ن1:راستی شما لازم نیست این کار ها رو شخصا انجام بدین....باید مدیرت اجرایی رو به عهده بگیرید

پ ن2:اراده پیشنهاد ارتباط چندانی با تحصیلات نداره.....یه کم شهامت فکر کردن و تحلیل میخواد.

نویسنده : : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

خاطرات سنتوری...

حدودا ٢٠ تا مضراب دارم....که البته شکسته هستن و چسبوندمشون...تقریبا از روزای اولی که سنتور رو شروع کردم...هر کدومشون دنیایی از نغمه ها و نواها رو به یادم میارن...اجراهای پراکنده...تو دبیرستان...فرهنگسرا..کنسرتها......

با مخالفتهای پدرم و تشویقهای خواهر و برادرام....موسیقی رو شروع کردم...چقدر اون موقع ها ساز میزدم....بعضی وقتا تا پنج شش ساعت هم میرسید....!!

بدون استاد و فقط با شنیدن نوار کاست....سعی می کردم هرچی رو که میشنوم بنوازم...با جابه جا کردن خرکها هم دستگاههای مختلف رو مینواختم....برادرم هم که میخوند...و من مجبور بودم دم به دم باهاش بنوازم....که همین همراهی ها برای من بسیار با ارزش و آموزنده بود.....بعد از چهار تا پنج سال بلاخره رفتم پیش استاد...

شانزده سالم بود که از این سر شهر تا اون سر شهر سازم رو تو سرما و گرما بر میداشتم و میرفتم سر تمرین...تا به اجراهای آخر ماه برسم.....اتوبوس های لاکپشتی...اون موقع حمل کردن سنتور برام خیلی سخت تر بود...با اون جعبه های چوبی و سنگین...که سرمای هوا هم از لای درزش رد میشد و حسابی کوک ساز رو به هم میریخت....

شبهایی که با دوستان توی هنرستان موسیقی تمرین میکردیم و دنبال یک اسم خوب برای گروه بودیم...چه دورانی بود....یک بار بعد از اجرای برنامه برای دانشجویان خارجی...لوح تقدیری بهمون دادن که روش نوشته شده بود یا تشکر از گروه کامکارها.....!! بعدا فهمیدیم از رئیس  رئیس هنرستان اسم گروه خواسته بودن...اونم فکر کرده بود موسیقی یعنی "کامکارها"...فکرش رو بکن...رئیس هنرستان موسیقی (سوره) بودن ایشون تشویق..!!..دقیقا یادمه اون موقع با کدوم مضرابهام مینواختم....

دوره پیش دانشگاهی بود یک بار از طرف رادیو دعوتمون کردن برای برنامه"نیستان"(البته به سفارش مادر یکی از بچه های گروه که تو صدا سیما بود)....من نرفتم و گفتم تو رایویی که از استادامون دعوت نمیکنن چرا باید بریم و ساز بزنیم....(الان هم که فکرش رو میکنم برام جالبه که اون موقع یه همچین کاری کردم)...خلاصه من نرفتم ولی دوستان رفتن و من تو خونه برنامه رو روی نوار کاست ضبط کردم....مجری از نوازنده تار(عرفان) پرسید با توجه به جوانانی مثل شما آینده موسیقی ایران رو چه طور میبینید........عرفان مکثی کرد و  گفت "سیاه".....نمیدونید بعدا چقدر به این دید فلسفی و جواب سربالاش تو برنامه زنده رادیویی خندیدیم....

مراحل مختلف طی میشد....مسیری زیبا و به یاد موندنی.....تعداد مضراب های هم زیاد و زیاد تر میشد...

موسیقی...کنسرت...تمرین گروهی.....جالبه که هیچوقت از این همه کار غیر قانونی که انجام میدادیم دچار عذاب وجدان نمیشدیم...چشمک

چقدر خوشحال بودیم دعوت شده بودیم برای اجرا در یک فستیوال در خارج از ایران ...ولی دو شب قبل از سفر یا یک تماس ساده گفتن...ببخشید مدارکتون دیر آماده شد گروه دیگه ای به جای شما عازم میشن......و هنوز نفهمیدیم...که اعضای اون گروه پسر خاله های محترمشون بودن یا پسر عمه های گرامینیشخند......مضرابها هم بیشتر و بیشتر میشد...تمام نکات نگهداری از مضراب رو هم رعایت میکنم...ولی هر کدوم عمر خودش رو داره....و یک روز خاموش میشه......

خلاصه صدای از سنتور عزیز ما به گوش میرسه...و مضرابهایی هم هستن که خیلی وقته خاموشن ، با خاطرات روزهایی که مینواختن....

 

بشنوید:بارا نی بر دریا(سیاوش کامکار)

http://www.homayounfans.com/weblog/posts/150/audio/rain-on-the-sea.wma

نویسنده : : ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

هر که در این حلقه نیست......

 رابطه عجیب و کاملا سیالی هست بین ،عشق و احساس خوشبختی...

حس و حال ولنتاین خیلی خوبه.....اونم تو این اوضاع احوال....تنوعاتی از این دست دل و روان  آدم رو شاد میکنه....چند تا SMS هم برام رسید...تبریکات مختلف...با شکلکهای بامزه و ابتکارات ناب ایرونی...

ما هم  امشب قرار رو بر این گذاشتیم که با دوستان بزنیم بیرون.....تا میتونیم بالا بریم..

کوه توی شب یه زیبایی دیگه ای داره...باید تجربه کنید....اونم شبهای سرد بهمن ماه...

حلقه دوستان  هم که داره کوچک و کوچک تر میشه.......

یه روزایی بود که اینقدر زیاد بودیم که باید چند تا رو می پیچوندیم....ولی حالا....!

خلاصه... هر که در این حلقه نیست خارج از این ماجراست .....

 

پارک جمشیدیه ---23 بهمن 1388 ساعت 24:00

 

 

نویسنده : : ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

کسی راه پول دار شدن رو بلده.....؟

تقریبا هر زو که از سر کار میام خونه....یک راست میرم تو اتاقم...یه کمی با کتابام و درسا ور میرم....یه کم با کامپیوتر....چای و میوه.....احوال پرسی از جناب سنتور (نت های گروه و تمرینهای خودم)... دستی هم  بر سه تار عزیزم...!! تقریبا سه ماهه که تلویزون دیگه نمیبینم(حتی فوتبال).....!

سر ماه پرداخت انواع قسطها و بیمه و مالیات و.....

زندگی داره به این شکلی که گفتم پیش میره.... میخوام بدونم"ریکاردو،کینز،آدام اسمیت،هایک،میل،فریدمن،فیلیپس و باقی اقتصاد دانان بزرگی که در مورد ثروت و رفاه و ....نظریه دادن...برای بهبود این شرایط و رسیدن به بازده بهتر...الگویی رو طراحی کردن..؟؟

گیرم راه پولدار شدن هم پیدا شد.؟

اون موقع از شرکت چند ملیتی تولید و عرضه انواع.....که دارم.....میام خونه میرم تو اتاقم(البته٣٠ دقیقه از درب منزل تا اتاقم طول میکشه...چشمک) ...یه کم با کتابا و مقالاتی که رو میزمه ور میرم....بعدش میرم با کامپیوتر ور میرم و احتمالا آخرین قیمت سهام شرکتهام رو و ....چای(بهترین چای موجود در جهان) و میوه(که میوه هاش هم از گرون ترین میوه فروشی یک قرن گذشته برام تهیه کردن)....احوال پرسی از جناب سنتور(احتمالا تمرن جهت اجرای کنسرت برای انجمن پیشکسوتان هنر دوست)..یه تار هم که هست و......تلویزیون هم اگه شرایط بستگی به دولت وقت داره...!

سر ماه سرمایه گذاری های مختلف و پرداخت مالیات ها و عوارض وتعرفه و گمرک و ...به 15 نرخ ارز رایج دنیا....عینک

فکر میکنم فقط مقیاس قضیه یه کم وسیع تر شد....!!

واقعا میخواین راه پولدار شدن رو بهتون بگم...؟؟

پ ن1:کسی که خودش پولدار بشه نمیتونه از زندگی لذن ببره...ولی کسی که باباش پولداره...اون خیلی میتونه خوش به حالش بشه..ولی من در هر دو صورت خوشحالمچشمک

پ ن2:کسانی که پولدار نیستن با توجیحاتی از این دست(که در بالا اشاره شد) دل خودشون رو خوش میکنننیشخند

 

نویسنده : : ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

...من میتونم قهرمان زندگی شما باشم...؟؟

دقت کردی بعضی ها بیشتر از اونکه بخوان مفید باشن و زندگی خوب و بهتر از دیروزی داشته باشن....دوست دارن بک قهرمان باشن...اونم در خیال خودشون...؟؟

خواهشا مفید بودن و خیر رسوندن به دیگران رو با قهرمان شون یکی نکنید...

مثلا یکی که همسرش رو از دست میده(مثلا در ٢٢ سالگی) و تا آخر عمر ....قهرمانانه تنها میمونه...و حتی با کسی دوست هم نمیشه....؟؟

نفع این کار به چه کسی میرسه....؟؟ تنها فایدش قهرمان بودن در خیال خودشون...ویا شاد چند نفر هم فکر خودش....قهرمانی بی منفعت....!!

نمیگم طرف تن به هر کاری بده....ولی اینم بده که داشتن ارتباط عاطفی(ازدواج یا دوستی) رو بعد از مرگ کسی گناه کبیره و خیانت به بشریت و ....بدونیم.

یادمه چند سال پیش همسر یک شهید معروف رو  در روزنامه ها حسابی مورد سرزنش و تقبیح قرار دادن...که چرا ازدواج کرده...!! مگه ازدواج بده..؟؟ گناه کبیرست یا مکروهه..؟؟

مگر حضرت علی بعد از فوت همسرش که دختر پیامبر هم بود ازدواج نکرد...؟؟ یا مثلا خود پیامبر بعد از فوت همسرش اولین بانوی اسلام(خدیجه)...البته این دوتا مثال آخر رو برای دوستانی آوردم که همه تحلیلهاشون ختم به مسائل دینی میشهچشمک

زندگی حق مسلمی است که خداوند به همه انسان ها داده و آزادی هم همراه آن است......پس چرا...و چه وقت این ارزش وارد فرهنگ و زندگی و یا حتی دین ما شده که کسی که همسر یا نامزد یا ....خودش رو از دست بدهد(حالا جدایی اجباری،اختیاری یا مرگ) ...خودش هم باید ادای مرده ها رو در بیاره......غم و اندوهی که هیچ دردی از کسی دوا نمیکنه....شاید فقط برای نوشتن چند سطری یا نقل خاطره ای و یا  ارضاء

 رو حیه قهرمانی در حداقل خود فرد....!!

پ ن:داستانی در وبلاگ "داستان" خوندم و این مطلب رو تحت تاثیرش نوشتم

نویسنده : : ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

روزگاری به نام ع ش ق

چند روز دیگه Vallentine......اسمی که قبلا مال یک کشیش عاشق بوده و حالا روز عشق نام گذاری شده.....

جالبه قبلا که این روز به کارم میومد همیشه فراموشش میکردم......

عروسکهای خندان و قرمز....روبان های سفید و مشکی....چراغهای چشمک زن.....قلبهای کوچیک که روشون با رنگ طلایی نوشته شده I LOVE YOU .....

سردرگمی های که داشتم برای خریدن هدیه Vallenetine ....همیشه سخت ترین کار برای  خریدن هدیست.....دوست دارم با حداکثر سرعت و حداقل زمان خرید کنم..

تردید هایی بین عشق واقعی و ادای عشق رو درآوردن.....!!

نور قرمز چراغ چشمک زن.....عروسکهای خوشحال....گوسفندهای پف کرده با روبانی که یک قلب بهش چسبیده.....هوا این چند روزه حسابی سرد شده....

هر کسی یه مدتی وارد این ماجرا میشه....بعضی ها ادامش میدن.....کسانی هم  ازش خاطره می سازن......

پ ن1:هدیه این روز رو فراموش نکنید

پ ن2:همین الان برید و کادوهایی که تو Valentine گرفتین رو بشمارید

 

نویسنده : : ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

دغدغه های دیروز....مشکلات امروز....

 

پ ن:فکر میکنید چی می تونم بگم.......؟؟

 

 

 

 

 

نویسنده : : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

کارگران افغانی....فرصت یا تهدید..!

  چند روزه که خبری در روزنامه ها توجه همه رو به خودش جلب کرده.

"افغانها  به اندازه بودجه کل کشورشان از ایران ارز خارج میکنند"

خبر درمورد افغانی هایی است که حالا دیگه خیلیاشون هموطن ما شدن(یک میلیون نفر)و بیش از  ۵/٢ میلیون نفر هم غیر مجاز در ایران فعالیت میکنند...کسانی که از نا چاری و فقر و ظلمی که در کشورشون کشیدن...راهی ایران شدن و به سخترین کارهای با کمترین حقوق تن میدهند و از جسم خودشون مایه میگذارن.....

کارگران افغان که اقامت قانونی ندارند و هر لحظه ممکنه که اخراج بشن...هر پولی را که به دست میآورند به سرعت به افغانستان حواله میکنن....و میزان خروج ارز تقریبا قابل توجه ....!بودجه سال ١٣٨٨ افغانستان ٢میلیلرد و ٨٠٠میلیون دلار بوده که بنا بر گزارشات افغانهای مقیم ایران(۵/٣ میلیون نفر)تقریبا ٢ میلیارد و ۵٠٠ میلیون دلار ارز از کشورمون خارج میکنند(به گفته کمیسیون اقتصادی مجلس)...البته من مقداری به این آمار شک دارم..!!در هر صورت برای ما رقم بالاییست.

حالا چه کنیم..؟؟ راه حل چیه..؟؟

به اعتقاد بنده چند سناریو پیش رو داریم:

١-اخراج افغانها:که با تهدید و زور و.... همراه است و در آینده روابط بین ایران و افغانستان را تیره خواهد کرد و افغانهایی که در ایران اقامت قانونی دارند را تحریک میکند. از طرفی قطعا هزینه تولید را به خصوص در بخش مسکن و کشاورزی بالا خواهد برد.

٢-ادامه روند فعلی:با اقامت دادن به افغانها آنها و بر خورداری آنها حقوق شهر وندی باعث بالا بردن بازده نیروی کار آنها و همچنین ورود خانواده های آنها به ایران بشویم تا علاوه بر بازده بالای تولید ارز بری آنها از ایران به حد اقل ممکن برسد...که معایب این طرح هم میتواند به مشکلات فرهنگی و بالارفتن میزان مهاجر به کشور و همین طور بالارفتن نرخ بیکاری در سطوح مختلف و همچنین تورم ناشی از افزایش طرف تقاضا  را خواهد شد.

به نظر من راه حل سومی هم وجود دارد که بسیار بهتر از دو سناریوی قبلی است.

٣-سرمایه گذاری در افغانستان:درسته که ما در کشورمون با کسری بودجه و مشکلات مالی روبه رو هستیم....ولی توجه کنیم که اگر مثلا خط تولید خودرو در سوریه،ونزوئلا و....را بهتر نیست در کشور همجوار و همسایه خودمون افغانستان راه اندازی کنیم..

با استفاده از نیروی کار ارزان و مواد اولیه در دسترس....هزینه تولید حتما کمتر از ایران خواهد بود و همچنین باعث بالا رفتن توان اقتصادی و جذب نیروی کار در افغانستان خواهد شد....در این صورت افغان ها خودشان میدانند کجا باید دنبال کار باشند...

در ثانی سود بیشتری هم نسیب صنعت  و کشور ایران خواهد شد....در حالی که به صنعتی شدن و اشتغال در افغانستان هم کمک شده است....اگر در این زمینه مطالعاتی صورت بگیرد قطعا به نفع دو طرف خواهد بود و باعث کاهش مشکلاتی که این مهاجرت های غیر قانونی برای دو طرف ایجاد کرده میشود.

نویسنده : : ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

اندیشه عقیم و اندیشه پویا...

دیروز با دوستی در مورد اهمیت اعتماد به دانش و نقش آن در موفقیت ملت ها صحبت میکردیم و به نتایج جالبی رسیدم....

متاسفانه از بعضی از دوستان حرفهایی  میشنوم در مورد ساخت و تولید انواع ویروسها(انفولانزایA،ایدز،سارس و ....) در لابراتوارهای آمریکا و انتشار آنها در زمان بحرانهای اقتصادی در این کشور..که بعد ها با تولید و صادرات انواع واکسنها سود سرشاری را به جیب این کشور وارد کرده و بحران اقتصادی را به فرصت اقتصادی تبدیل میکند..!! 

یا مثلا استفاده از دستگاهی به نام"هارپ" که زلزله تولید  میکند و زلزله چند روز پیش هائیتی هم آزمایش موفقیت آمیز این دستگاه است...اتفاقا یکی دوستان دارای  درجه دکترای عمران( تخصص زلزله) از دانشگاه شریف هستند که وجود چنین دستگاهی را در حد یک کارتون علمی تخیلی میدانستند....

چرا بعضی ها نمیخوان مدیریت بحران،مدیریت استراتژیک،پیش بینی اقتصادی،مدیریت ریسک و .... رو به عنوان یک علم قبول کنند....چرا اعتماد به دانش هنوز پذیرفته نیست...؟؟!!

به راحتی میشه حتی از بلایای طبیعی در صورت برآورد های قبلی و استفاده از تجریبات گذشته ....حتی به عنوان یک فرصت استفاده کرد...نه یک تهدید..

شما وقتی به یک محیط کاملا اشراف داشته باشید میتوانید با هر اتفاق(حتی نا خوشایند)به بهترین شکل برخورد کنید و حداقل هزینه و حداکثر سود را در اختیار بگیرید....

راز موفقیت کشوری مثل ایالات متحده امریکا در اعتماد به دانش و ارتباط  پویا در بخشهای مختلف علمی است.....دقت کنید ما در کشور عزیزمون بعد از کلی جارو جنجال یک پارک فن آوری احداث کردیم که فکر میکنیم خیلی کار بزرگی کردیم...ولی همین امریکا بیش از 2500 مرکز مطالعات استراتژیک و پارک فن آوری و از این دست مراکز دارد......

یعنی برای هر اتفاقی که شاید تا حالا نیفتاده و فقط محققان حدس میزدن که احتمالش وجود دارد...از پیش  مطالعاتی انجام گرفته و پیش زمینه ذهنی دارند....و از نظر فنی و اقتصادی و اجتماعی تلاشهای برای تحلیل و ارائه راهکار صورت گرفته...که نمونه آن را در زلزله هائیتی و مدیریت بحران منحصر به فرد دولت آمریکا در ارائه خدمات و بر قراری امنیت  را  در چندین روز گذشته شاهد بوده ایم...همیچنین جنگ عراق،افغانستان و ....درسته که در  دو مورد آخر اتفاقات ناگواز زیادی هم شاهد بودیم...ولی بی شک هزینه این عملیات برای هیچ کشوری کمتز از امریکا نبود...

اندیشه پویا و جامعه دانش محور همیشه نقش کلیدی و تعیین کننده  را در عرصه جهانی بازی میکند و سایرین دنباله رو آن هستند...حالا میتوانیم بدانیم که یک ابر قدرت چگونه ابر قدرت میشود..... تولید دانش و اعتماد به آن.

نویسنده : : ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

وبلاگ جدید ..

دوستان تصمیم گرفتم که یک وبلاگ جدید و تخصصی در مورد مسائل مختلف اقتصادی ایجاد کنم و در این وبلاگ بیشتر به موسیقی و ادبیات و نوشته های پراکنه خودم بپردازم...نظر شما چیه؟

نویسنده : : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

حقیقت

جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه.

نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه.

لن گفت:یه ریش سفید بلند داره.

جان گفت:نه.صورتش سه تیغه س.

ویل گفت:سیاه پوسته.باب گفت:سفید پوسته.

رونداروز گفت:دختره.

من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود،

به هیچ کدومشون نشون ندادم.            (شل سیلور استاین)

 

 

وقتی بچه بودم ...همیشه از خدا میترسیدم....همش مواظب بودم که کاری نکنم که از دستم ناراحت بشه و منو ببره جهنم....واقعا وحشتناک بود......

ولی بزرگتر که شدم....سعی کردم بهش نزدیک تر بشم.....و دیگه از کسی نپرسم که خدا چیه...؟ تا تعابیر خودش رو بگه......

الان خدا وند خیلی زیباست.....زیبا...و سر چشمه زیبایی....

 

نویسنده : : ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

پایان نامه

"مطالعه اقتصادی تولید برق با استفاده از انرژی باد در مقایسه با انرژیهای فسیلی"

این موضوع پایان نامه منه....

چند ماهی هست که دارم روش کار میکنم....هدف برآورد کردن بهای برق تولید شده در نیروگاه برق فسیلی(که از سوزاندن انرژی فسیلی و تبدیل آن به انرژی محرک توربینهای بخار آب است)  و مقایسه آن نسبت به هزینه های احداث و بهره برداری از نیروگاههای برق بادی در قیمت های متفاوت حامل های انرژی(نفت و گاز) در ایران است....

 سوختهای فسیلی آلودگی زیادی برای محیط زیست ایجاد میکنند و نیروگاه برق بادی آلودگی زیست محیطی بسیار کمی دارند و همین امر میتواند توجه دولتها را به استفاده از انرژی های پاک(غیر فسیلی) بیشتر کند و با جدا شدن بخش تولید برق از نوسانات قیمت بازار منبع هیدرو کربوری(نفت و گاز) در  بازار عرضه و تقاضای برق نیز با نوسان قیمت کمتری مواجه باشیم...

البته این دو مورد آخری که در مورد محیط زیست و نوسانات قیمت است را کمتر مورد توجه قرار میدهم...چراکه هر کدام میتوانند موضوع یک پایان نامه مستقل باشند....

پ ن:اگر دوستان مطلبی در این رابطه دارن که میتونه به من کمک کنه...خیلی خوشحال میشم که با من در میان بگذارن.....پیشاپیش هم از کمک دوستان سپاسگذارملبخند

نویسنده : : ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

سازمان تجارت جهانی

سازمان تجارت جهانی(WTO)مقر  آن در ژنو(سوئیس)می باشد...باقی اطلاعات رو هم میتونید از ویکی پدیا مطالعه کنید.

مسئله اصلی که خیلی از اقتصاد دانهای دنیا در موردش نظر داده اند....لزوم بودن چنین سیستمی در اقتصاد جهانیست.."یکپارچه سازی تجارت"....به این ترتیب....حتما تولیدات با محدودیت عرضه ای کمتری از جمله"گمرک،تعرفه،حق مالکیت،و...

مواجه هستند واز سویی هزینه های تولید به علت کاهش فاصله تولید کننده و مصرف کننده،استفاده از مزیت های نسبی و مطلق در نهاده های تولید و امکان بوجود آمدن و انباشت سرمایه در سایر کشور ها را دارد...ولی از طرفی تولیداتی که با فشار قوانین و تعرفه ها و ....توجیح پذیر میشدند(مثل خودرو سازی در ایران)...واقعا با خطر جدی مواجه میشوند(البته تعرفه برای 3 کالا به طور انتخابی ولی تا سقف12% را میتوان برای مدت محدودی انجام داد)....حالا واقعا حذف چنین تولیداتی از تولید ناخالص داخلی(GDP) تا چه حد میتونه مضر...ویا شاید هم مفید باشد را باید با مطالعات دقیق تر و آمار شفاف برآورد کرد....اصلا شاید انتقال منابع مصرف شده در این بخش به سایر بخشهای تولیدی  بتواند مزیت نسبی را در بخش های دیگر افزایش دهد...!!

معمولا مخالفان بیشتر از عواقب سیاسی طرح بیم دارند...چرا که با این ساختار تولید و اقتصاد به شدت دانش محور شده و در حقیقت سود بیشتر را کسی میبرد که از دانش و توانایی تولیدی بیشتری بر خوردار است،نه کسی که منابع بیشتری دارد(حالا این منابع نیروی انسانی،انرژی،معادن،آب و....هرچه میخواد باشد)...در این میان مدیریت تولید و فن آوری حرف اول را میزند...و رانت داشتن منابع به حداقل خواهد رسید.

در یک نگاه کلی یکپارچه سازی تجارت از دید مصرف کننده میتواند

 باعث بالا رفتن سطح رفاه و کاهش قیمت و بالا رفتن کیفیت محصولات شود

 از دید عرضه کننده :

1-باعث رقابتی تر شدن فضای تولید،

2-سرمایه گزاری بیشتر در بخشR&D ،

3-تبدیل شدن اکثر بازار ها به بازار آزاد،محدود تر شدن تولیدات انحصاری و افزایش شرکتهای چند ملیتی،و....

و از دید سیاست مداران..

1-کمرنگ شدن مرزهای اقتصادی،

2-ایجاد منافع مشترک اقتصادی،

3-کاهش قدرت چانه زنی کشور هایی که تا کنون از رانت منابع طبیعی استفاده میکردند،

4-پذیرش بی قید و شرط تر قوانین و مقررات بین المللی،

5-تبدیل شدن اقتصاد به مهمترین سلاح برای مناسبات دیپلماتیک و ....

 

پ ن: بنده در امور سیاست تخصصی ندارم و فقط از منظر اقتصاد در این مقوله وارد شدم.

 

نویسنده : : ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

خاطرات مکتب خونه......

تقریبا این شکلی بودم....روز اولی که رفتم مدرسه....نیشخند.... یادمه بیشتر بچه ها با شلوارک میومدن...تا حدودا سوم ابتدایی.

شبا خوابم نمیبرد....هیجان داشتم...و عاشق مدرسه رفتن(هنوزم  همون علاقه رو به محیط تحصیلیم دارم)....قبل از اینکه برم مدرسه از برادرم که کلاس بالاتر بود...یه کم خوندن نوشتن یاد گرفته بودم...و حروف رو کاملا میشناختم....بعضی وقتا میرفتم دم مدرسه(سر خیابونمون بود) و منتظر میشدم تا برادرم با بچه محل هامون تعطیل بشن...و باهاشون بر میگشتم...یه جوری حس میکردم منم دانش آموز شدم....و برگشتن شعار ها و نوشته های روی دیوار رو میخوندم...حروف به حروف...و البته کج و کوله...چشمک....

خلاصه روز اول اینقدر مشغول بازی و شیطنت بودم تو مدرسه..که نشنیدم اسمم رو تو کدوم کلاس نوشتن....و وقتی دیدم که همه رفتن سر کلاس و من موندم....گریم گرفت...وبا بغض از مدرسه رفتم خونه......فکر میکردم اخراجم کردن....خلاصه خواهرم منو آورد مدرسه و کلاسم رو پیدا کرد.....

پاییز 1364....شروع تحصیلات من بود....که هنوز هم تموم نشده.....

تو کلاس همیشه من جزء شلوغ ها بودم....باورتون نمیشه کلاس اول ابتدایی یک دونه کله یک دماغ و یک دندون(البته شیری بود) از همکلاسیام شکستم....حسابی ورجه وورجه میکردیم...و هیچ تهدیدی جلودارمون نبود...حتی تهدید به سیاه چالی که هیچوقت ندیدیمش....من همیشه به بچه میگفتم...دروغه....میخوان ما رو بترسونن...

من همیشه بهترین نقاشی های کلاس رو میکشیدم....و چند بار از طرف مدرسه تشویق شدم.....یک بار کلاس چهارم معلمم گفت..بگو پدرت بیاد مدرسه..من ببینم این نقاشی هارو کی برات میکشه....دروغ میگی خودت نمیکشی...خیلی بهم بر خورد...!!

درسته که چیزای خوب هم در اون سیستم آموزشی بود...ولی معایبش همیشه بیشتر بود....فکرش رو بکن...معلم کلاس چهارم ایتدایی بهت بگه دروغ گو...!!

تنبیهات بدنی هم که بیداد میکرد...از کابل و شیلنگ و خط کش بگیر تا....بشین پاشو...یک بار اینقدر بشین پاشو رفتم تا یک هفته نمیتونستم رو زانو هام بشینم..نیشخند

ولی بد ترین نوع تنبیه "خودکار لای انگشت" گذاشتن بود...واقعا الان هم که فکرشو میکنم...دستام دردمیگیره...دوران راهنمایی حسابی دردش رو تجربه کردم....اونم بوسیله یه معلم معتاد و کاملا روانی....اصلا به نظر شما از نظر سلامت روانی ....این معلم ها رو بررسی میکردن...؟؟

تو دوره راهنمایی تو تیم والیبال مدرسه بودم....و همینطور دروازه بان تیم فوتبال...تو مسابقات مدارس تهران هم با درخشش دروازه بان...به مقام چهارم رسیدیم.

در نهایت نتیجه خوش رفتاری مسئولین دلسوز و حتما انقلابی مدرسه راهنمایی درجا زدن من در کلاس سوم راهنمایی بودچشمک

وقتی رفتم دبیرستان.....رشته ادبیات شروع به درس خوندن کردم...اولین سالی بود که نظام جدید اجباری شده بود...و همه بدشون میومد از این سیستم...ولی من خیلی خوشم میآمدو راضی بودم...دوران دبیرستان یکی از بهترین دوران زندگی من بود....تو اون زمان بود که با دوستان برای اولین بار گروه موسیقی آریا و دلشدگان و در نهایت گروه سپهر رو تشکیل دادیم...روزای خوبی بود...و خیلی چیزا یاد گرفتملبخند  دو تا رویا داشتم..اول رفتم به مسابقات کشتی در المپیک.....دوم شرکت در جشنواره موسیقی فجر....خیلی با هم متفاوت بودن...یادمه روزی ٣ تا ۵ ساعت ورزش سنگین میکردیم..تا به مسابقات برسیم...حدودا ٣ تا ۴ ساعت هم  موسیقی کار میکردم.....راستی...کی درس میخوندم..؟؟ساکت

رویای قهرمانی در المپیک بعد از چند سال دست و پنجه نرم کردن با رقیبان سر سخت و کشتی گیران حرفه ای و قدرتمند...یواش یواش به فراموشی سپرده شد..

حالا که فکرش رو میکنم...میبینم که تجربه کردن عرصه های مختلف خوبه...حد اقل بد نیست....درسته که به همه آرزوهات دست پیدا نمیکنی....ولی...یه جورایی خوبه...و میتونی خودت رو تو موقعیت های مختلف آزمایش کنی....

کاشکی سیستم آموزشی ما طوری بود که فرصت فعالیتهای هنری و ورزشی رو برای ما فراهم میکردن....اکثر فارغ التحصیل های دانشگاهی کسانی هستند که غیر از مدرک دانشگاهیشون چیزی بلد نیستن.....توهین نمیکنم ها...ولی زیادی دل در گرو درس گذاشتن.....بعضی ها حتی غیر از کتابای درسیشون چیزی نخوندن.....!!

فکر کنم این جوری زندگی خیلی یک نواخت میشه.....!!!!

نویسنده : : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

اقتصاد وطن....

 جدول بانک جهانی رو دیدم.... با اینکه منتظرش بودم... ولی اصلا حالم خوب نیست....

منبع روزنامه دنیای اقتصاد

نویسنده : : ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

همه منتفعان مرگ ما.....

"فقط کافیه سوسک باشی تا مورچه ها هم برای خوردنت دندون تیز کنند"

(محسن اصفهانی- کتاب قطعه هیچم قبرستان)

چند روز پیش که امتحانا تموم شده بود داشتم طبق معمول کتابخونم رو تر تمیز میکردم که  جمله بالا رو تو یکی از کتابا دیدم....

حالا کاری به اصل داستان و موضوعش نداریم... با خودم فکر کردم...این مقوله مرگ و جهان آخرت و زندگی اخروی و تناسخ و نیهیلیسم و ماتریالیسم و معاد و برزخ و دوزخ و پردیس و ......رو که کسی به تا حالا ندیده...ولی خب...معمولا مردم ازش میترسن...اصلا این ترس از کجا شروع شده....و چه طور مردم این ترس رو از هم یاد میگیرن و به نسل بعد انتقال میدن و ......حتما باید اینم مثل اکثر پدیده های اجتماعی ارتباط بسیار نزدیکی با اقتصاد(علم مورد علاقه بنده) داشته باشه.....

خب:طرح مسئله:چه کسی از مرگ ما سود می برد:

1-کسانی که در کار کفن و دفن هستن..از مرده شوی بگیر تا گورکن(که در مورد نرخ دستمزدش سروده های زیادی داریم...چشمک)

2-کسانی که در کار برگزاری مجالس عزاداری هستن...از نوحه خوان بگیر تا غذاخوری ها و خرما فروشان

3-کسانی که در زمان حیات ما با هر ایدئولوژی که بلدن و بهش اعتقاد دارن ما رو آماده رویارویی با لحظه موعود می کنند..(زمان مرگ که با توجه به شواهد موجود فقط یک بار در زندگی و با احتمالP=1 اتفاق میافتد)

۴-کسانی که موظف هستن ما رو به بهشت برین راهنمایی کنند...(توجه کنید موظف هستند..)...مثل کشیشهایی که در اواخر قرون وسطی حتی بهشت رو هم میفروختند...

۵-این مورد آخری برای طبقه بورژوای جامعه است(مایه داران بی درد)...وراث محترم که شیرین ترین انتظار رو دارن، برای مرگ افراد درجه یک فامیل و بعد از مرگ حسابی منتفع میشوند....

بعد از تاملی چند به این نتیجه رسیدم که کمترین سود و پایین ترین جایگاه اجتماعی متعلق به همان گروه اول است که اتفاقا بیشتر از همه دیده می شنود و مشکلات شغلی خاص خودشون رو دارند....

پ ن1:می تونین اسم این نوشته رو "اقتصاد بعد از مرگ" هم بزاریم

پ ن2:چه خوبه که ما هم بعد از مرگمون ...مثل تخم مرغهای  توی عکس باشیم

پ ن3:تنها چیزی که حتما اتفاق میافته مرگه....پس ازش نترس و بهش اهمیت بده

پ ن4:به نظر بنده مرگ یکی از بهترین نعمتهای خداونده....مطمئنم اگه الان قبول نکنید...چند ثانیه قبل از مرگتون، به این نتیجه خواهید رسید

نویسنده : : ۱:٢۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

مادر....

این عکس امروز به دستم رسید....خیلی ناراحت کنندست....جوجه های ماشینی....که هیچوقت مادری نداشتن....در حسرت آغوش مادر به شوفاژ پناه بردن.....

نویسنده : : ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

به سراغ من اگر می آیی،نرم و آهسته بیا....

دیشب با چند تا از دوستان کلی گپ زدیم....درمورد  زندگی..

چرا هنرمندای ایرانی به جای اینکه بیشتر از باقی مردم عمر کنند...رود تر از دنیا میرن(مثل استاد منصور سینکی،استاد پرویز مشکاتیان،و...)....؟

چرا روشنفکرا و هنرمندان....کسانی که بازاری کار میکنند رو نمیگم....کسانی که آدم حسابی ترن....میرن سراغ اعتیاد.....؟

چرا بعضی ها سعی نمیکنند....بچه هاشون از خودشون بزرگتر بشن....؟

چرا اکثرا فکر میکند...نسل قبل خوشبخت تر بودن و نسل قبل هم همین فکر رو میکننه.....چرا آینده رو تاریک میبینیم....؟؟

دل خوش الان هم هست...ولی فرقش اینه که یا باید با قرص و الکل خوشش کرد یا با ریتم های تندی که میره رو اعصابت و بالاخره تحریکت میکنه که یه تکونی به خودت بدی....چه طوری میشه با حقوق 400 هزار تومنی،کفش500 هزار تومنی پات کنی...؟

اینا ترجیحاتی هستن که ما بهشون تن دادیم....(یه چیزی تو مایه های نظریه ترجیحات مصرف دوزنبری در اقتصاد کلان)..

باید قیمت یک کتاب از یه بستنی کمتر باشه تا دستمون رو بکنیم تو جیبمون و بخریم بزاریم گوشه کتابخونه خاک بخوره.....

دایره آموزش محدود شده به همون تیراژ 2000 تایی روی پشت جلد اکثر کتاب ها که بعید میدونم همون 2000 تا رو هم واقعا چاپ کنن....!!

چی کار کنیم دوستان.....بزاریم  بریم فرانسه...میگن اونجا گارسونی بکنی...سطح رفاهت یه کمی با اینجا فرق داره...در عوض میتونی هرشب بری "اپرا" و بعدش تا صبح تو کافه بشی و نقدش کنی....یعنی از زندگی همین رو میخواستیم...؟؟ نه واقعا میگم....؟

چندین سال هنر و درس و ....که کارگر ساده ولی هنر شناس بشی...!

البته این جا هم میشه با یه دو سه سالی کاغذ بازی کنسرت و گالری و انجمن برپا کرد....ولی فقط یه کم باید قیمتش پایین باشه....باید تعرفه بستنی و تنقلات رو از وزارت تنقلات بگیری و باهاش  قیمت بلیط گالری و کنسرت و .... رو مشخص کنی..!!

واقعا همه در اقلیت هستن....اقلیت هایی که فکر میکنن اکثریت هستند ...و میخوان تمامیت مطلق باشن....

نویسنده : : ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

انتظار رسیدن بهار.....

روستای گلابدره

گلابدره - 2/بهمن/1388

نویسنده : : ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم