از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

امشب همه غمهای عالم را خبر کن........(در سوگ استاد پرویز مشکاتیان)

امشب همه غمهای عالم را خبر کن         بنشین و با من گریه سر کن،گریه سر کن

استاد پرویز مشکاتیان.....از میان ما رفت....نمیدونم چی بگم....از کجا شروع کنم....تمام

شناخت و علاقه من به سنتور و موسیقی با نوای سنتور شما و صدای استاد شجریان شروع شد.....وقتی که میگفتید:

در همه دری مغان نیست چو من شیدایی

                                                خرقه جایی گرو  و  باده دفتر جایی

چه کردی با دل ما استاد.....از وقتی یادمه دلم با نوای ساز شما آرام میگرفت.....

شوریده موسیقی ایران که گروهش را عارف نامیده بود.....و همیشه برای وطنش میخواند....و از وطن میگفت.....

همراهی ساز استاد با صدای....استاد شجریان،مرحوم بسطامی،شهرام ناظری،حمید رضا نوربخش،و بانو پریسا.....استاد یادگارهای زیادی برای ما گذاشتی...و لی رفتنت خیلی زود بود....خیلی ناگهانی.....هنوز نمیتونم باور کن....نمیدونم اولین بار  بعد از شما ...چه بنوازم.....

بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است       ای مجلسیان راه خرابات کدام است

اولین باری که شما رو دیدم در کنسرت گروه عارف بود سال  ١٣٨٣. به همراهی شهرام ناظری..چندین سال بود که منتظر دیدار شما بودم...تا از نزدیک صدای سازتان را بشنوم و بیاموزم.....چه شب با شکوهی بود ....

مرا عاشق چنان باید که هر باری که بر خیزد

                                                   قیامت های پر آتش ز هر سویی برانگیزد

استاد یادم نمیره که سه سال بعد در اجرای دوم که با حمید رضا نوربخش داشتید و استاد شجریان هم در سالن حضور داشتند.....در پایان برنامه....شما میخواستید به میان مردم بیایید...ولی حراست سالن اجازه نداد.....گفتید من میخوام برم کنار مردم....مردمی که یک ساعت بعد از کنسرت با و جود سردی هوای دیماه تهران...منتظر شما بودند...و شما این عشق را میفهمیدید ...و چقدر برافروخته شده بودید زمانی که مسئولین حراست...با بی احترامی جلوی شما را صد میکردند...و من به همراه صدها نفر از دوستدارانتان از پشت نرده های تالار وزارت کشور....این صحنه ها را میدیدیم....

ای مردم آزاده کجایید کجایید           آزادگی افسرد بیایید بیایید

استاد شما رفتید...و صدای سه تار دلنشینتان رو باید فقط در آلبوم ماهور(سر عشق) و سرو آزاد بشنوم....و تمنا را با همراهی تنبک آیین .....

سنتور رو با آستان جانان شروع کردم و سه تار رو با  سر عشق......

هرچه از موسیقی دارم در شما خالاصه میشود.....

 

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن   دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب   ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد   گر برگ عیش می‌طلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزه‌ها کند   زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم   با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا   برخیز و عزم جزم به کار صواب کن

 

استاد با خواهرش...یک ساعت قبل از تخریب و باز سازی بنای قدیمی آرامگاه خیام نیشابوری

کنسرت گروه عارف در سال ١٣٨٣

 

* پرویز مشکاتیان

٢۴ اردیبهشت ١٣٣۴---٣٠ شهریور ١٣٨٨

نویسنده : : ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

درشبای تیره چون زلف یار.....

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون


دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

با دلُم گریه کن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

 

بشنوید:http://anjomanriazi.googlepages.com/Baroon.wma

نویسنده : : ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

عینک آفتابی

در خانه ای سرد ، بالای خیابان سالیوان ،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتها می پوشید ، در شرف مردن بود
عینک افتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه .
همه معتادها و همه علاف ها
و همین طور همه کافه دارها
دور تختش جمع شده بودند .
وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:
گفت : ( کفش هایم را برای مادرم بفرستید ،
بلوزم را به جا لباسی آویزان کنید .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید .
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم .
خانه ام را به یک آدم مستمند بدهید
و بگوئید که اجاره آن تمام و کمال پرداخت شده .
پول ها و موادم را خودتان بردارید ،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .)
گفت : ( جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد .
شعر هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید ،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید .
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که مردم ،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

****         
کفش های راحتی اش را پرت کردیم وسط خیابان ،
بلوزش را گذاشتیم همانجا ، روی زمین .
گیتارش را فروختیم
در کافه گوشه خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد .
موادش را دود کردیم .
پول هایش را خرج کردیم.
شعر هایش را دور ریختیم .
باب ، نوارهایش را برداشت ،
و اد ، کتابهایش را ،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم .
گفت : (مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .)

شل سیلور استاین

نویسنده : : ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

شفافیت.....

همیشه تو کتابای اقتصادی دنبال فرمولی هستم که بتونه حداکثر مطلوبیت رو برای جامعه افزایش بده....یک واحد ..دو واحد... n واحد.....

کلا در جهت افزایش.....بالا بردن...ماکسیمم .....و درست در جایی که شیب تابع برابر صفر میشه....!! اصلا میشه یه روزی شیب این تابع رو صفر بکنم(البته بعد از نقطه عطف...)...

میخوای پروژه انجام بدی...بهت اطلاعات نمیدین....(((آقا ریز هزینه های فروش فرآورده های نفتی به نیروگاههای برق  رو نمیتونیم بهتون بدیم...هم چنین قیمتش رو..و همچنین تعداد پرسنل..و......!!..))

ببخشید...! پس با  لیست هزینه های موتور خونه شوفاژ همسایمون مدل رو برآورد کنم...؟؟!

چرا همه چیز سریه...؟؟ مگه یه محقق میخواد با این اطلاعات چی کار کنه...؟؟ اصلا به قول یکی از دوستان اقتصاد خوندیم که چی کار کنیم...؟؟میرفتیم به رشته راحت تر و شسته رفته تر مثل مثلا برق یا مکانیک میخوندیم...که نه یک سرش تو علوم انسانی باشه....و نه یک طرف قضیه سیاست...!! یه چیزی تولید میکردیم میدادیم دست مردم...پولش رو هم با پیش فروش میگرفتیم...!

آقا من که نمیتونم فضا پیمای  امید براتون درست کنم...! من که نمیتونم نفت رو استخراج و پالایش کنم....!!اصلا این چیزا رو یادم ندادند...!!

فقر اصلا عات در ایران...بیداد میکنه...وسعت فاجه رو در حرفای مسئولان هم میشه دید...هرکسی یه عدد و رقمی میده....حالا وظیفه یه پژوهشگر این وسط چیه...؟با این همه آمار و اطلاعات غلط...؟

پس مینویسم:

   آمار صحیح و صادقانه = افزایش سطح رفاه عمومی

 

نویسنده : : ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

مراسم احیاء هنری....

دیشب حدودا ساعت ١٢:٣٠ بود که به وبلاگم سر زدم تا مطلبی رو که دوستی برام نوشته بود بخونم....بعد رفتم سراغ ایمیلم که دیدم محسن اصفهانی عزیز PM داد و سلام کرد....بعد از احوال پرسی هردو مون از دنیای مجازی اومدیم بیرون و رفتیم پای تلفن...زنگ زدم و صحبت کردیم...نمیدونم چی شد که دیدم هر دو مون داریم برنامه ریزی میکنیم برای امسال ...کارها و ایده هایی داشتیم...که چند وقتی بود راجه بهش فکر میکردیم..ولی فقط تو فکرمون بود....گفتم محسن دیگه به...باید شروع کنیم....حداقل برای خودمون..هرچی داریم رو ،رو میکنیم الان دیگه وقتشه...راجه به چند تا کار نمایشی (که ایده های نابی بود از طرف محسن) و موسیقی تلفیقی و کنسرت و شعر موسیقی و ترانه و نمایشنامه و .....کلی حرف زدیم(حدودا تا 3:30صبح)...فراغ از اینکه...باید فردا ساعت 6:00 بیدار شیم بریم سرکار....خیلی خوب بود...کلی انرژی گرفتیم از هم...شاید کارایی که سه چهار سالی ذهنمون رو مشغول کرده بود...دیشب..کلید خورد ...اونم چه شبی...شب احیاء....محسن اسمش رو گذاشت احیاء هنری...لبخند

راستی کسایی که میرن احیاء اگه به جای طلب بخشش از گناهان سال گذشتشون....فکر کنن..و برنامه ریزی کنن برای آینده ای بهتر......چی میشه..؟

ببخشید اگه مطالب زیادی شخصی شد...خواستم بنویسم...که یادم باشه و همیشه جلوی چشمم.

 

نویسنده : : ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

من و تو.....

من و تو یکیدهان‌ایم
که با همهآوازش
به زیباترسرودیخواناست.

من و تو یکیدیدگان‌ایم


که دنیا را هردَم

در منظر ِخویش
تازه‌ترمی‌سازد.
نفرتی
از هرآن‌چه باز ِماندارد
از هرآن‌چه محصور ِمانکند


از هرآن‌چه واداردِمان

که به دنبال بنگریم،ــ
دستی
که خطی گستاخ به باطلمی‌کشد.

من و تو یکیشوریم
از هر شعله‌ئیبرتر،
که هیچ‌گاه شکست را بر ما چیره‌گینیست
چرا که ازعشق
روئینه‌تن‌ایم.

و پرستوئی که درسرْپناه ِ ما آشیان کردهاست
با آمدشدنیشتاب‌ناک
خانهرا

از خدائیگم‌شده

لب‌ریزمی‌کند.

 

                                                  23دی 1341

نویسنده : : ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

زبان آتش

زبان آتش،تک آهنگی که توسط  استاد محمد رضا شجریان ساخته شده و توسط مجید درخشانی تنطیم و با شعر زیبایی  از شادروان فریدون مشیری اجرا شده است. 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

 

بشنوید:

http://www.4shared.com/get/129946863/2287f9ad/Shajarian_-_Fereydoun_Moshiri_-_Majid_Derakhshani_-_Zabane_Atash.html

 

نویسنده : : ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

یاران موافق همه از دست شدند....

یاران مــوافق همـــه از دست شدنــــــــد
در پای اجــل یکان یکان پست شــدنــــــد

خـــوردیم ز یک شراب در مجلس عمـــر
دوری دو سه پیشتــر زما مست شـدنــــــد

بشنوید:

استاد شجریان،حسین علیزاده،همایون شجریان

http://www.4shared.com/file/32186333/26cfef27/yaran-movafegh-shajarian-alizadeh-delawazblogfacom.html

نویسنده : : ۱:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

عکسهای کنسرت گروه خوان هشتم

عکاس:غزاله بحیرایی

نویسنده : : ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

استاد رفت....

شاید مسافران پنج‌شنبه شب فرودگاه بین‌المللی امام نمی‌دانستند آوازخوان «کوچه باغ‌های نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت مجبور شد اسباب اثاثیه‌اش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود.
پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است.
کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌های درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان می‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط می‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح می‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ می‌دانستند از طرفی دیگر نمی‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظی می‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌های ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌های بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌های رودبار می‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود.

 مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها می‌ایستند و زمزمه می‌کنند:
«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

منبع:روزنامه دنیای اقتصاد

نویسنده : : ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

مجلس ساز.....

این هم مجلسی از همه سازهای من.....

 

 

نویسنده : : ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم