از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

شهر در امن و امانه....!!

بیایید همه به هم حق بدهیم...حق اینکه چطور این چند سالی که در این جهان هستیم رو طی کنیم.....

تهدید و ظلم و زور گویی......هیچ کاری از پیش نمیبره....

نمیدونم چرا کسانی که بیشتر حرف از آخرت میزنن...بیشتر تمایل دارن بر افکار دیگران مسلط باشن و حرف، حرف خودشون باشه..!!

شکاف بین طبقات مختلف جامعه ما....بسیار عمیقه.....در دنیا های متفاوت....در بعضی از این دنیا ها...هیچ حقی برای اندیشه مخالف نیست.....

تفاوت مشکلی ایجاد نمیکنه.......خود رایی و تحجر...خطرناکه.

 

پ ن: چند تا طرح اجتماعی و سیاسی و مذهبی...مسخره تر از طرحهای قبلی .....از این هفته کلید میخوره

پ ن: آسوده بخوابید شهر در امن و امانه....هر کسی هم هر مشکلی براش پیش اومد...به علت رعایت نکردن حجاب و موازین شرعیه

نویسنده : : ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

مستانه....

برای همه غروب های خنک بهار.......

برای همه گلهای  رز سفید......

برای همه هندوانه های شیرین....و زرد آلوهای آبدار...

برای نم نم باران.......

و  پیاده رو های شهر...

آرزوی شادی دارم....شادی و عشق

 پ ن: ٢٢

بشنوید: ترانه"ماما" از آلبوم"به تماشای آبهای سپید" اثر حسین علیزاده با صدای ژیوان گاسپاریان

http://www.mediafire.com/?bqd4ycvo00mpbdf

نویسنده : : ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

درود

مدتی تصمیم گرفتم ننویسم.....بعدش فکر کردم بهتره یک وبلاگ دیگه باز کنم.....دور از زندگی حقیقی و بیشتر از حرفای مجازی در دنیای مجازی بنویسم ......

نمیدونم....شاید تو این آب و خاک...همه شادیها خصوصیه ولی غم ها عمومی....

همه گناهان مخفیانه و پشت دیوارهای "ریا "پنهان شدن.... مجرمی که گیر می افته برای نهادینه شدن وحشت...به بدترین شکل ممکن جلوی چشم کودکان....مجازات میشه....!

وحشت نهادینه میشه و دیوار های "ریا" بلند و بلند تر میشن.....آنقدر که سایه شون رو میشه همه جا دید.....

این چند وقته همه چیز به شکل معنی داری آدم رو مجبور میکنه که منتظر باشه.....منتظر تر از قبل.....انگار مدتهاست که در طالع این مردم نوشتن"انتظار"...شاید منطقی ترینامون هم به نوعی به این مرض انتظار دچار شدن.....

انتظار....انتظار....انتظار.......

دوباره مینویسم....همینجا......کمتر از قبل......ولی مینویسم.

 

 #آنها کجایند که می آمدند و می رفتند 

افسانه‌ی خیابان می شدند

خانه ها را برمی افروختند 

خاک را متبرک می کردند 

راه درازی انگار طی شده است.

 

این قصه، 

کودکان بسیاری را شاید 

به خواب برده باشد. 

من بوی خاک را می شنوم

 که در پی گرمای ماست . 

قصه همیشه از دل شب  

آغاز می شده است.

نویسنده : : ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم