از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

همینجوری...

جریان های مختلفی تو زندگی پیش میاد که خیلی هاش رو خودمون هدایت میکنیم...و بعضی هاش هم تحمیلیه......کمتر از ١٠ سال پیش خیلی جریان خوبی رو حس میکردم...با دوستام...خانواده...و .....

دوران تکرار نشدنی دانشجویی....بی خیال...رها...آرمان گرا...با مرام....وقتی که دیر رفتن سر کلاس و گپ زدن با بچه ها تو حیاط کوچیک دانشگاه برامون بهتر از شاگرد اولی بود...

همه یه جورایی عاشق بودن و منتظر تموم شدن کلاس و قرار رو مدارو....این جور چیزا.......عصر هایی که طبقه بالای خونه قدیمیمون.....با علی و محسن ساز میزدیم و میخوندیم...موسیقی زیر زمینی...با یک کامپیوتر پنتیوم فور ..و یک میکروفون دو هزار تومنی....چه ترانه هایی  ضبط کردیم...."وای از این بیست سالگی،داد از این بیست سالگی"....

اولین وبلاگ دانشکده....که محسن با چند تا شخصیت توش مطلب مینوشت...و منم مجلس افروز و بحر نور بودم.....و در مورد موسیقی مینوشتم......قرار های دسته جمعی...کوه نوردی......یک تیم رویایی....مسابقات فوتبالی که آخرش نمیفهمیدیم کی برنده میشه....آرمانگراییمون در اوج بود...

شام و نهار های دونگی تو  ایران جوان و اغذیه لاله.....بعضی وقتا هم غذای درب داغون دانشکده...یادمه یک بار برای اعتراض بچه ها غذا ها رو دور تا دور دانشکده چیدن...لابد اگه الان بود حتما شبکه های ماهواره ای یک گزارش ازش پخش میکردن....

همه میخواستیم وزیر اقتصاد بشیم و هرچی که تو دانشکده یاد گرفته بودیم رو عملی کنیم......چه راه کار هایی که نمیدادیم....حتی یکی از بچه ها کاندیدای ریاست جمهوری شد..و لی شورای نگهبان رد صلاحیتش کرد.....یادمه وقت کم نمیآوردیم و به همه کار ها غیر از درس خوندن خوب میرسیدیم....شب شعر...احساس رضایت ریاست و مسئولین دانشکده از فضای به قول خودشون باز دانشکده.......چت....اکانت شبانه ارزون...اینترنت فوق کم سرعت.....و چت رومهایی که فیلتر نبود....

راه پله های دختر پسر ها جدا بود....ولی کلاسها یکی...یک ترم چقدر تلاش کردیم تا محدودیت جنسی رو در کلاسها حذف کنیم......مراسم و جشنهایی که تو دانشکده میگرفتن...و ما با اون امکانات کم ...سعی میکردیم یه مراسم خوب برپا کنیم.... یادمه هر شب وقت میکردم با دوچرخه یه دو ساعتی بزنم بیرون....تجریش...آزادی...تهرانپارس....منیریه.... دو سه نفری رو هم به دوچرخه سواری مبتلا کردم.....یکی از بچه ها کار قشنگی کرد...البته تحت تاثیر فیلم ضیافت (مسعود کیمیایی) به هممون کارت دعوت داد...در یک روز و ساعت خاص در سال ١٣٩٣ میدان تجریش...درست ١٠ سال بعد از فارغ التحصیلیمون  ....اون روزها کلی بهش خندیدیم...ولی حالاخیلی دلم میخواد اون روز همه بچه ها رو سالم و سرحال ببینم....سروقت.

دله دیگه...بعضی وقتا تنگ میشه....باید به دادش رسید....

نویسنده : : ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم