از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

خاطرات مکتب خونه......

تقریبا این شکلی بودم....روز اولی که رفتم مدرسه....نیشخند.... یادمه بیشتر بچه ها با شلوارک میومدن...تا حدودا سوم ابتدایی.

شبا خوابم نمیبرد....هیجان داشتم...و عاشق مدرسه رفتن(هنوزم  همون علاقه رو به محیط تحصیلیم دارم)....قبل از اینکه برم مدرسه از برادرم که کلاس بالاتر بود...یه کم خوندن نوشتن یاد گرفته بودم...و حروف رو کاملا میشناختم....بعضی وقتا میرفتم دم مدرسه(سر خیابونمون بود) و منتظر میشدم تا برادرم با بچه محل هامون تعطیل بشن...و باهاشون بر میگشتم...یه جوری حس میکردم منم دانش آموز شدم....و برگشتن شعار ها و نوشته های روی دیوار رو میخوندم...حروف به حروف...و البته کج و کوله...چشمک....

خلاصه روز اول اینقدر مشغول بازی و شیطنت بودم تو مدرسه..که نشنیدم اسمم رو تو کدوم کلاس نوشتن....و وقتی دیدم که همه رفتن سر کلاس و من موندم....گریم گرفت...وبا بغض از مدرسه رفتم خونه......فکر میکردم اخراجم کردن....خلاصه خواهرم منو آورد مدرسه و کلاسم رو پیدا کرد.....

پاییز 1364....شروع تحصیلات من بود....که هنوز هم تموم نشده.....

تو کلاس همیشه من جزء شلوغ ها بودم....باورتون نمیشه کلاس اول ابتدایی یک دونه کله یک دماغ و یک دندون(البته شیری بود) از همکلاسیام شکستم....حسابی ورجه وورجه میکردیم...و هیچ تهدیدی جلودارمون نبود...حتی تهدید به سیاه چالی که هیچوقت ندیدیمش....من همیشه به بچه میگفتم...دروغه....میخوان ما رو بترسونن...

من همیشه بهترین نقاشی های کلاس رو میکشیدم....و چند بار از طرف مدرسه تشویق شدم.....یک بار کلاس چهارم معلمم گفت..بگو پدرت بیاد مدرسه..من ببینم این نقاشی هارو کی برات میکشه....دروغ میگی خودت نمیکشی...خیلی بهم بر خورد...!!

درسته که چیزای خوب هم در اون سیستم آموزشی بود...ولی معایبش همیشه بیشتر بود....فکرش رو بکن...معلم کلاس چهارم ایتدایی بهت بگه دروغ گو...!!

تنبیهات بدنی هم که بیداد میکرد...از کابل و شیلنگ و خط کش بگیر تا....بشین پاشو...یک بار اینقدر بشین پاشو رفتم تا یک هفته نمیتونستم رو زانو هام بشینم..نیشخند

ولی بد ترین نوع تنبیه "خودکار لای انگشت" گذاشتن بود...واقعا الان هم که فکرشو میکنم...دستام دردمیگیره...دوران راهنمایی حسابی دردش رو تجربه کردم....اونم بوسیله یه معلم معتاد و کاملا روانی....اصلا به نظر شما از نظر سلامت روانی ....این معلم ها رو بررسی میکردن...؟؟

تو دوره راهنمایی تو تیم والیبال مدرسه بودم....و همینطور دروازه بان تیم فوتبال...تو مسابقات مدارس تهران هم با درخشش دروازه بان...به مقام چهارم رسیدیم.

در نهایت نتیجه خوش رفتاری مسئولین دلسوز و حتما انقلابی مدرسه راهنمایی درجا زدن من در کلاس سوم راهنمایی بودچشمک

وقتی رفتم دبیرستان.....رشته ادبیات شروع به درس خوندن کردم...اولین سالی بود که نظام جدید اجباری شده بود...و همه بدشون میومد از این سیستم...ولی من خیلی خوشم میآمدو راضی بودم...دوران دبیرستان یکی از بهترین دوران زندگی من بود....تو اون زمان بود که با دوستان برای اولین بار گروه موسیقی آریا و دلشدگان و در نهایت گروه سپهر رو تشکیل دادیم...روزای خوبی بود...و خیلی چیزا یاد گرفتملبخند  دو تا رویا داشتم..اول رفتم به مسابقات کشتی در المپیک.....دوم شرکت در جشنواره موسیقی فجر....خیلی با هم متفاوت بودن...یادمه روزی ٣ تا ۵ ساعت ورزش سنگین میکردیم..تا به مسابقات برسیم...حدودا ٣ تا ۴ ساعت هم  موسیقی کار میکردم.....راستی...کی درس میخوندم..؟؟ساکت

رویای قهرمانی در المپیک بعد از چند سال دست و پنجه نرم کردن با رقیبان سر سخت و کشتی گیران حرفه ای و قدرتمند...یواش یواش به فراموشی سپرده شد..

حالا که فکرش رو میکنم...میبینم که تجربه کردن عرصه های مختلف خوبه...حد اقل بد نیست....درسته که به همه آرزوهات دست پیدا نمیکنی....ولی...یه جورایی خوبه...و میتونی خودت رو تو موقعیت های مختلف آزمایش کنی....

کاشکی سیستم آموزشی ما طوری بود که فرصت فعالیتهای هنری و ورزشی رو برای ما فراهم میکردن....اکثر فارغ التحصیل های دانشگاهی کسانی هستند که غیر از مدرک دانشگاهیشون چیزی بلد نیستن.....توهین نمیکنم ها...ولی زیادی دل در گرو درس گذاشتن.....بعضی ها حتی غیر از کتابای درسیشون چیزی نخوندن.....!!

فکر کنم این جوری زندگی خیلی یک نواخت میشه.....!!!!

نویسنده : : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم