از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

حقیقت

جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه.

نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه.

لن گفت:یه ریش سفید بلند داره.

جان گفت:نه.صورتش سه تیغه س.

ویل گفت:سیاه پوسته.باب گفت:سفید پوسته.

رونداروز گفت:دختره.

من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود،

به هیچ کدومشون نشون ندادم.            (شل سیلور استاین)

 

 

وقتی بچه بودم ...همیشه از خدا میترسیدم....همش مواظب بودم که کاری نکنم که از دستم ناراحت بشه و منو ببره جهنم....واقعا وحشتناک بود......

ولی بزرگتر که شدم....سعی کردم بهش نزدیک تر بشم.....و دیگه از کسی نپرسم که خدا چیه...؟ تا تعابیر خودش رو بگه......

الان خدا وند خیلی زیباست.....زیبا...و سر چشمه زیبایی....

 

نویسنده : : ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم