از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

خاطرات سنتوری...

حدودا ٢٠ تا مضراب دارم....که البته شکسته هستن و چسبوندمشون...تقریبا از روزای اولی که سنتور رو شروع کردم...هر کدومشون دنیایی از نغمه ها و نواها رو به یادم میارن...اجراهای پراکنده...تو دبیرستان...فرهنگسرا..کنسرتها......

با مخالفتهای پدرم و تشویقهای خواهر و برادرام....موسیقی رو شروع کردم...چقدر اون موقع ها ساز میزدم....بعضی وقتا تا پنج شش ساعت هم میرسید....!!

بدون استاد و فقط با شنیدن نوار کاست....سعی می کردم هرچی رو که میشنوم بنوازم...با جابه جا کردن خرکها هم دستگاههای مختلف رو مینواختم....برادرم هم که میخوند...و من مجبور بودم دم به دم باهاش بنوازم....که همین همراهی ها برای من بسیار با ارزش و آموزنده بود.....بعد از چهار تا پنج سال بلاخره رفتم پیش استاد...

شانزده سالم بود که از این سر شهر تا اون سر شهر سازم رو تو سرما و گرما بر میداشتم و میرفتم سر تمرین...تا به اجراهای آخر ماه برسم.....اتوبوس های لاکپشتی...اون موقع حمل کردن سنتور برام خیلی سخت تر بود...با اون جعبه های چوبی و سنگین...که سرمای هوا هم از لای درزش رد میشد و حسابی کوک ساز رو به هم میریخت....

شبهایی که با دوستان توی هنرستان موسیقی تمرین میکردیم و دنبال یک اسم خوب برای گروه بودیم...چه دورانی بود....یک بار بعد از اجرای برنامه برای دانشجویان خارجی...لوح تقدیری بهمون دادن که روش نوشته شده بود یا تشکر از گروه کامکارها.....!! بعدا فهمیدیم از رئیس  رئیس هنرستان اسم گروه خواسته بودن...اونم فکر کرده بود موسیقی یعنی "کامکارها"...فکرش رو بکن...رئیس هنرستان موسیقی (سوره) بودن ایشون تشویق..!!..دقیقا یادمه اون موقع با کدوم مضرابهام مینواختم....

دوره پیش دانشگاهی بود یک بار از طرف رادیو دعوتمون کردن برای برنامه"نیستان"(البته به سفارش مادر یکی از بچه های گروه که تو صدا سیما بود)....من نرفتم و گفتم تو رایویی که از استادامون دعوت نمیکنن چرا باید بریم و ساز بزنیم....(الان هم که فکرش رو میکنم برام جالبه که اون موقع یه همچین کاری کردم)...خلاصه من نرفتم ولی دوستان رفتن و من تو خونه برنامه رو روی نوار کاست ضبط کردم....مجری از نوازنده تار(عرفان) پرسید با توجه به جوانانی مثل شما آینده موسیقی ایران رو چه طور میبینید........عرفان مکثی کرد و  گفت "سیاه".....نمیدونید بعدا چقدر به این دید فلسفی و جواب سربالاش تو برنامه زنده رادیویی خندیدیم....

مراحل مختلف طی میشد....مسیری زیبا و به یاد موندنی.....تعداد مضراب های هم زیاد و زیاد تر میشد...

موسیقی...کنسرت...تمرین گروهی.....جالبه که هیچوقت از این همه کار غیر قانونی که انجام میدادیم دچار عذاب وجدان نمیشدیم...چشمک

چقدر خوشحال بودیم دعوت شده بودیم برای اجرا در یک فستیوال در خارج از ایران ...ولی دو شب قبل از سفر یا یک تماس ساده گفتن...ببخشید مدارکتون دیر آماده شد گروه دیگه ای به جای شما عازم میشن......و هنوز نفهمیدیم...که اعضای اون گروه پسر خاله های محترمشون بودن یا پسر عمه های گرامینیشخند......مضرابها هم بیشتر و بیشتر میشد...تمام نکات نگهداری از مضراب رو هم رعایت میکنم...ولی هر کدوم عمر خودش رو داره....و یک روز خاموش میشه......

خلاصه صدای از سنتور عزیز ما به گوش میرسه...و مضرابهایی هم هستن که خیلی وقته خاموشن ، با خاطرات روزهایی که مینواختن....

 

بشنوید:بارا نی بر دریا(سیاوش کامکار)

http://www.homayounfans.com/weblog/posts/150/audio/rain-on-the-sea.wma

نویسنده : : ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم