از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

روزهایی که زمان متوقف شده بود.....

دیروز یکی از جوانان فامیل که بعد از اتمام تحصیلاتش رفته به خدمت سربازی دوره آموزشی رو تموم کرد.....ما هم یاد دوران خدمت خودمون افتادیم ....نیشخند

در روزهای سرد و بی روح دیماه ٨۴ شروع شد و در ٢ شهریور ١٣٨۶ تموم شد...

بیهوده ترین و سیاه ترین دوران زندگیم بود...هیچ وقت نفهمیدم به چه دردی میخوره و کی توی زندگیم به کار میاد....شاید برای بعضی ها خوب باشه...ولی من....نه..!!

تنها کاری که میتونستم بکنم...درس خوندن بود....یادمه هرشب غیر از چهار شنبه ها کلاس کنکور داشتم....جمعه ها هم از ساعت ٩:٠٠ تا ۵:٠٠ بعد از ظهر کلاس ریاضی و آمار .....آموزشگاه ماهان....میدان ولی عصر...

همیشه برگشن از کلاس  دستامو میکردم تو جیبم و هدفون تو گوشم بود تا خونه کلی از مسیر رو پیاده میومدم...چقدر "نامجو" گوش میدادم اون موقع ها.....سهل نفیسی...فریدون فروغی....گروه اوهام...دکلمه های شاملو....و کارهایی که قبلا با دوستان دور هم ضبط کرده بودیم(با کیفیت پاییننیشخند)....طولانی ترین دوره افسردگیم رو تجربه کردم و ....هیچی......همین...فقط تجربه کردم افسردگی بلند مدت را....

یه حسی هست که فکر میکنی این سربازی تموم نمیشه ولی تو داری تموم میشی....

یادمه آخر دوره آموزشی(کرمانشاه بودم)..تو راه برگشتن با اینکه شب تاسوعا بود و ما سرباز بودیم...با همون لباس  بچه ها تو اتوبوس حسابی زدن و خوندن....

خلاصه دوران بی هدفی و بی انگیزگی...و اتلاف وقت بود...و تنها راهکاری که من به ذهنم رسید و ازش نتیجه هم گرفتم همین درس خوندن بود.....

به خودم فکر میکنم که تو اون سرمای زیر ١٠ درجه....زیر برف یک ساعت می ایستادم تا نوبت تلفنم برسه.حالا فکرش رو بکن....زنگ میزدی.....خودش خونه نبود...خنده........

انجام یک سری کارهای احمقانه و گوسفند وار در طی روز.....بعد از دوره آموزشی مسئول پایان خدمت و تحویل کارت پایان خدمت شدم.....تصور کنید هر روز ١٠ تا سرباز میومدن و کارت میگرفتن و میرفتن....احساس هر کدوم با دیگری متفاوت بود....

یکی به کارت به صورت سند ازدواج نگاه میکرد...یکی به عنوان مجوز خروج از کشور...یکی به عنوان حکم استخدام و .....

با هر مشقتی بود خدمت را به پایان رساندیم....ودین خود را به دولت(به ملت و کشور که همیشه مدیونم) ادا کردیم....حالا دیگه به هیشکی از دولتی ها بدهکار نیستم....به خاطر رفاهی هم که تو این ٢٩ سال برای من در درس..کار تحصیل..آرامش..احترام...امنیت...آزادی...اخلاق....ثروت...صداقت و....یزامون فراهم کردن...کمال تشکر...و نگاهی طولانی و معنی دار دارم...سپاس..

اول به خدمت میگفتن اجباری(به زور سرباز ها رو میفرستادن )...بعد شد سربازی(به زور سربازا رو می فرستادن)....حالا هم شده خدمت(و باز هم به زور میفرستنت برای خدمت)....به نظر شما کدام واژه برای دوره از زندگی مناسب تر است....؟؟

 پ ن1:یاد اون روزها میافتم...حالم بد میشه

پ ن2:ایران جزء معدود کشورهایه که هنوز سیستم سربازی اجباری داره

پ ن3:خوبه که روحانیون  محترم رو هم بفرستن سربازی...تجربیاتشون زیاد تر بشه

نویسنده : : ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم