از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

داستانها کوتاه من

"دوستی فقط برای اون مثل یه معامله بود.................هر چقدر بیشتر کاسب میشد  .........خوب  به نظرش دوستیه پر  

بار تری رو هم  داشت.......کاملا منطقی......آنقدر...... تا دیگه تبدیل شد به یه آدم دیگه...اسمشم عوض کرد گذاشت

(غلام استر    مراکشی زاده)  ولی در عوض همه چی داشت: پول...بی سیم...ماشین...ریش...شهرت....و....و.....و.....

ولی دیگه عقده ای نداشت که دلیل پیشرفتش باشه...!"

بهمن١٣٨۶

                                      ***********

قبل از صبحانه باید قرص معد ش رو بخوره

: ساعت 10:30 باید شربت تقویتی  رو بهش بدین.. پاهاش  رو ماساژ بدین که خون مرده نشه

: غذای ظهرش باید بدون نمک و چربی باشه.حتما آب پز باشه..

:ساعت 3:00 باید قرص قلبش رو بخوره..... و پاهاش رو  ماساژ ...

:عصر یه کم نان تست  با شیر بهش بدین.....شیرش حتما گرم باشه...

: شام هم  ساعت 7:30  ..بدون نمک و ادویه و چربی....

:ساعت 10:00 بعد از تماشای تلویزیون ببرینش تو رختخوابش....پاهاش یادتون نره.......

    _ حتما قربان.....خیالتون راحت باشه...شما بفرمایید منزل....

: نه...... نه.....نمی........منصرف شدم.....ببخشید...ببخشید.... میبرمش...

       بازم نتونست پدر پیرش رو به  خانه سالمندان بسپاره ...........

دی ١٣٨۶

                                    ******************

چندسال بود که دیگه داستان نمینوشت..........اصلا  مگه نویسنده بود....! (مهم نیست) . مهم اینه که نمینوشت...........چند ین سال........تو فکر بود که پیر شده یا بزرگتر..........! 

                                         *****************

صدای خیلی زیبای داشت ......واقعا زیبا میخوند... فکر میکرد چون صدای خوبی داره ....پس خوش قیافه هم هست....مطمئن بود که اگه پاش بیفته تو دعوا همه رو هم حریفه......پای کاسبی باشه از همه بیشتر پول در میاره.....اگه کل درس خوندن باشه  همه باید ازش یاد بگیرن..تو عشق و عاشقی که دیگه نگو.. فقط کافه که بخواد..و.....

ولی بعد از  چندین سال  بهش ثابت شد که_ بابا فقط صدات خوبه ... تو خوندن حرف نداری..تو باقی کارا  یه کم سعی کن یاد بگیری...(مغرور) __ و این اولین باری بود که معنی غرور رو کاملا میفهمید...و فهمید.

آذر١٣٨۶

                                    ***********************

"برای اینکه  به خودش ثابت کنه آدم خوبه فقط  یه کار  بلد  بود. پول خورده هاشو جمع میکرد و همیشه به راننده های خطی پول خورد میداد."

مهر١٣٨۶

                                    *********************

پ ن:درکلوبی عضو بودم که  دوستان داستانهای کوتاهی رو مینوشتن...این چند خط بالا هم از نوشته های منه.....امروز رفتم به اون کلوب(که حالا متروکه شده) و داستانهام رو کپی کردم اینجا....برام جالب بود...خاطرات و احساسی که اون موقع داشتم....البته بنده نویسنده حرفه ای نیستم ولی دوست دارم نظرتون رو بدونملبخند

 

نویسنده : : ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم