از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

شبهای روشن.

:: از آدم‌های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم. اگه کسی حرفِ این مجسمه‌ها رو باور کنه، باید بین خودش و مردم نرده بکشه… من این حرف‌ها رو باور کردم. اصلاً باورکردنی هست؟ … توانا بود، هر که دانا بود. واقعاً؟ … من با این‌ها غریبه‌ام … با مجسمه‌ی آدم‌ها … با آدم‌های مجسمه …

:: این‌جا نمی‌شه به کسی نزدیک شد، آدم‌ها از دور دوست‌داشتنی‌ترند.

:: شاید می‌ترسم … شاید خیالاتی‌ام و می‌ترسم با پیدا کردنِ دوست مجبور بشم از خیال‌بافی دست بردارم … امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی، مجبور بشن تا آخر عمر به‌هم دروغ بگن، بهتره تنهایی بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارند.

:: این‌جا ساختمون‌ها بیشتر از آدم‌ها حرف می‌زنند یا لااقل من حرف‌هاشون رو راحت‌تر می‌شنوم؛ یکی می‌گه قراره من رو بکوبن و دوباره بسازن … یکی دیگه از طبقات تازه‌اش می‌گه …

*من از مردم همین شهرم. همه آدمهای این شهرم دوست دارم. چون تقریبا هیچ کدمشون را نمی شناسم.

* دوتا آدم کنار هم مثل 11 می مونن .یه آدم هم مثل 11 می مونه به شرطی که فقط به پاهاش نگاه کنی.

 

*آنها کجایند که می آمدند و می رفتند 

افسانه‌ی خیابان می شدند

خانه ها را برمی افروختند 

خاک را متبرک می کردند 

راه درازی انگار طی شده است. 

این قصه، 

کودکان بسیاری را شاید 

به خواب برده باشد. 

من بوی خاک را می شنوم

 که در پی گرمای ماست . 

قصه همیشه از دل شب  

آغاز می شده است.

 

**وقتی حواست نیست
زیباترینی!
وقتی حواست هست
فقط زیبایی!
حالا حواست هست؟

شبهای روشن-فرزاد موتمن-1382

 

 

نویسنده : : ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم