از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند.....

دیشب شب خیلی خوبی بود.....

دوستان و همراهان گذشته ...که روزگار خوبی رو با هم سپری کرده بودیم دور هم جمع شده بودن....

بهرنگ ،محمد و اسماعیل.ف دوستان قدیمی و همسازی که تقریبا 12 سال پیش با هم شروع کردیم...با گروه"آریا" وبعدها  گروه "سپهر"....اجراهای خوب و خاطره های خوب.....خیابونای شهر رو زیر پا میزاشتیم و تمرین و اجرا و .....تو خیلی از دانشگاهها اجرا کردیم...صدا سیما...رادیو....

اسماعیل.ف در شرف مهاجرت از ایران...برای ادامه تحصیله.....

بهرنگ هم که چند سالیه  به خاطر تحصیلاتش خارج از کشور زندگی میکنه.....

محمد هم که ازدواج کرده و یه پسر 3 ساله داره...

دیشب محمد آواز زیبایی در مایه اصفهان خواند...از اجراهای قدیممون بود:

گر می فروش حاجت رندان دوا کند               ایزد کنه ببخشد و ترک بلا کند

صدای پر طنین و تحریر های همیشگی خودش رو داشت.....

صدای نی محمد هم همراه آواز بود با صدای برادرم که در مایه دشتی خوندن..

همراهی تنبک اسماعیل.ف و تار بهرنگ و سنتور من هم بود......

پنج ،شش سالی بود که بچه ها رو ندیده بودم.....ولی صدای سازهامون رو فراموش نکرده بودیم...و تا میتونستیم از خاطرات و خنده های پشت صحنه قبل از اجرا ها صحبت کردیم....

جالب ترین قسمت توجه و علاقه پسر محمد(آراز) بود....حدودا سه ساعت که ما ساز میزدیم با دقت گوش میکرد و کاملا صدای ساز ها و شیوه نواختن ما رو پی گیری میکرد..(واقعا از یک پسر بچه سه ساله بعیده). مطمئنم که در آینده  موزیسین خوبی میشه.

 

پ ن:هر چند وقت یک بار دوست های قدیمی رو دیدن ...خیلی خوبه....و بهتر از اون اینکه با هم سازی هم بنوازید

پ ن:جای چند تا از بچه ها حسابی خالی بود به خصوص" لولی بربط زن"

پ ن:خیلی دوست دارم با محمد در یک کار جدید با هم باشیم 

 

نویسنده : : ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم