از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

هنر گام زمان

 

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینه سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هرگام نشان است

آبی که برآسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است.

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده ازآن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغ که درین بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذر قافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یا رب چه قدر فاصله دست و زبان است

خون می چکد از دیده درین کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

استاد هوشنگ ابتهاج-آذر 1362

 

نویسنده : : ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم