از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

بداهه شدن.....

" ذهنم پر از نوا و نغمه.....ملودی میاد  و میره...نمیمونه...حسش یه آن میاد.....میچرخه تو ذهنم و اگه ساز دستم باشه موسیقی میشه....ولی نمیدونم چرا نمیتونم ثبتش کنم...دوست دارم همون حس بداهه خودش رو داشته باشه....وقتی مینویسمش عقلا نی میشه.....بعد میشینم کم و زیادش میکنم....دست میبرم تو حسم......

این جا باید تغییر کنه....این هجا رو باید این جوری روی ملودی نشاند...این تحریر این جوری بهتره....ترکیب شعر موسیقی......."

این صحبت های بود که با دوستان داشتیم....

صحبت از ثبت حس بود....و احساسی که بعدها از مرور اون حس در آدم بوجود میاد....بعضی حس ها رو باید همون جوری ثبت کرد و تغییرش نداد.....این جوری زیباتره...بعضی ها رو هم باید پرورش داد.....صیغلش داد و رنگ آمیزیش کرد...

هنر مجال خوبیه .....میشه احساس رو هر طور که بخوای پرورش بدی......و بهش صورت بدی....

وقتی بتونی احساس رو به صورت در بیاری.....حس رو به روایت برسونی.....خدا رو هم میتونی حس کنی....و وجودش رو درک کنی......شاید یک جور ایمان بوجود میاد ....ایمانی شخصی....و خیلی فرق داره با اون ایمان و دینی که بخوایی با زور و تحمیل دیگران رو هم تسلیم خودت بکنی...و موفقیتت رو در اطاعت بیشتر دیگران از تفکرات و ایمانت بدونی....

رسیدن به سعادت و زیبایی و آرامش حق هر انسانیست...ولی به هیچ وجهه کسی حق نداره دیگران رو با زور و تحدید هدایت کنه....حتی اگر مطمئن باشه راهش درسته...

احساسی در ما بوجود میاد و ما اون رو به صورت و شمایلی در میاریم و دیگران هم میتونن اون رو در رفتار و گفتار رو ظاهر ما ببینند.....شاید فقط در همین حد...ما این حق رو داشته باشیم که احساس و افکارمون رو منتشر کنیم .....نه بیشتر...  

نویسنده : : ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم