از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

فقط عشق مونده.....

سخته....آره میدونم......

آره رفیق خیلی هم سخته......همه چیز  ظاهرا رو به راهه....رویا های خوب......

ولی انگار این بیست وچهار ساعت کمه.....یک شبانه روز کمه برای جدایی فکرت از این سختی ها...........کاش اندازه عرقی که  میریزی و عمری که تلف میکنی....قدر شناسانه بهت نگاه کنن......

کاش به اندازه نیت و افکارت با دلت راه بیان.....

تو این گوشه دنیا ....به اندازه تحصیلاتت حق کار نداری...به اندازه هنرت حق تکثیر نداری و به اندازه زندگیت حق زنده بودن.....!!

باشه....بزار بیاد.....از آسمون از  زمین....چپ...راست......

بیا.....اومدنت رو عشقه......اینا رو هم میزاریم به حساب عشق بازی تو......تو که عاشق مایی.....تو که از عشقت به ما حکایتها گفتن و گفتی......

میدونی هرچی بیشتر بیاد...راه حل ها مون کمتر میشه......هرچی سخت ترش میکنی.....هر چی کمترش میکنی........میدونم.....می دونم میخوای به چی برسونیمون.....تابلو....دیگه فهمیدم.....

تو میخوای همه راهها رو برسونی به" عشق"چیزی که دیگه نه من  مثل همیشه بهش نگاه میکنم نه خیلی های دیگه.....میخوای به همه بفهمونی که حرف اول و آخر رو همون میزنه....همونی که تو هم یه جورایی توش موندی......

جدی میگم........!!

عشق.....عشق به بنده هایی که عشقشون نیروی حرکتشونه......و تو مات و متحیر داری بهشون نگاه میکنی......و می بینی که چی آفریدی.....چه میکنن با این عشق....

با دست خالی و دست خالی و دست خالی.......

آره رفیق با همه این حرفا خیلی سخته....دوست داری بخوابی.......عمیق.....بدون هیچ صدایی.....

 

نویسنده : : ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم