از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

بلند ترین نقطه شهر....

....وقتی داری از بلند ترین نقطه شهر پایین میایی نمیدونی چی در انتظارته...

اصلا نمی دونی باید منتظر باشی......یا منتظرت هستن.....

تمام لذت ها یا تمام ...........اصلا حد وسط نداره.....یا همه یا هیچ.....نمیشه تعادل رو برقرار کرد.....

از اون چیزایی که بلدی.....و فقط فکر میکنی که بلدی....تا حقیقت.......حقیقتی که وجود داره و تو باید تصمیمت رو بگیری....

...."آدما وقتی گریه میکنن که میخوان محکم تر بشن...یا محکمتر باشن...یا ...نمیدونم...ولش کن.........آدما وقتی گریه میکنن که باید گریه کنن...البته فقط آدما"

می دونی....وقتی....اون بالایی....خیلی خوش میگذره.....ولی وقتی میایی پایین نمیدونی چی در انتظارته.....هیشکی نمیتونه پیش بینی کنه......

...."دست در حلقه آن زلف دو تا نتوان کرد....."

..........."دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد......"

...................."دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد......"

نویسنده : : ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم