از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

نه حریفی ،تا با او،غم دل گویم.....

خب دیگه...نوبتی هم باشه یابد یه کم از حال گیری های موجود در زندگی گفت....

١-امروز قرار بود ١٠٠ صفحه از نسخه نهایی پایان نامه رو بدم به استاد راهنما....برای تعیین وقت دفاع و این جور چیزا....کامپیوترم  ویروسی شده....و تقریبا همه فایلهام پرید....... میتونستم روی CD بک آپ بگیرم.....میدونم.

2- تو بوفه دانشگاه یکی از دوستای عزیزم رو دیدم....امتحانش رو خراب کرده بود...به یه گوشه خیره شده بود و میگفت....میرم انصرف میدم....نمیتونم دوره ارشد رو بگذرونم....هر کار کردم نتونستم یه چیزی بهش بگم......حداقل فکرش آزاد تر بشه.....یه مدته دیگه انرژی واسه این کارا ندارم......خودمم هم به شارژ مجدد احتیاج دارم....

فقط بهش گفتم....به دوستی فکر کن...که امروز جلسه دفاعیشه...وبعدش باید منتظر رای دادگاه باشه که ببینه چند سال باید زندان رو تحمل کنه....اونم به جرم بر هم زدن امنیت ملی...!!

3-این هفته هم نتونستم درست و حسابی تمرین کنم.......سرو کار من با سازم شده در حد اجرای دو سه تا مشق ابتدایی برای هنرجوهام........"چابک دستی مشق خاصی میخواد"

4- مجبور شدم این هفته سه چهار تا از رفیقای عزیز رو دست به سر کنم......در حالی که دیدن هر کدومشون می تونست خیلی برام مفید باشه....

5- گر عمر بود ...فکر کنم بازم برسیم به میخانه...و بازم غیر از خدمت رندان کار دیگه ای از دستم بر نیاد.......این ناز و نیاز و یک بام و دو هوا هم....حکایتی شده که دیگه پیگیرش نیستم.

هر وقت کم بیاریم.....موسیقی هست...

یادمه حدود هفت سال پیش با بچه های دانشکده رفته بودیم مسافرت(مشهد) منم سه تارم رو برده بودم....شبا تو هتل ساز میزدم...یه شب...بچه ها همه از خستگی روی تخت ها دراز کشیده بودن ....من سازم رو برداشتم نشستم گوشه تخت و در حالی که چراغها خاموش بودن....کلی ساز زدم و آخرش هم ترانه ی"کاروان" رو خوندم....وقتی به بچه ها نگاه کردم...همه خواب بودن......امروز یکی از دوستان مطلبی رو در مورد این  ترانه  که من خیلی دوستش دارم در فیس بوک نوشته بود......یه چیزای نوشتم اونجا....گفتم یه کمی هم اینجا بنویسم و ترانه رو برای شما هم بزارم بشنوید....گرچه فکر کنم خیلی هاتون  شنیدین....

این ترانه رو مرتضی محجوبی(نوازنده پیانو 1279-1344) ساخته برای رضا محجوبی(1277-1333) برادرش و  نوازنده چیزه دست ویولون....که زندگی داره.....ورای فهم و شعور من....میگن همیشه نت ها و آهنگهایی که به ذهنش میرسید رو با خط خاص خودش روی قوطی سیگارش مینوشت.....آخرای عمر هم مجنون شد..حرفایی میزد که کسی نمیتونست درک کنه........بهش میگفتن" رضا دیوونه"...نمیدونم چی میدید که ما نمیبینیم...و نفهمیدم چرا بهش میگفتن رضا دیوونه....ولی فکر میکنم مرتضی خان فهمید که این ترانه رو ساخت....

کی میدونه مرز بین شیفتگی و جنون رو..؟..کی می دونه لحن اهورایی آواز دشتی رو......تا ساز کنه....نغمه کنه....نجوا کنه....

تمام حس و حالی رو که در شیفتگی و فراق میشه زمزمه کرد......فقط باید موسیقی باشه و ....پنجه مرتضی خان.....ودل مجنون رضا دیوونه...

بشنوید: http://www.mediafire.com/?ucnz32mwht2

نویسنده : : ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم