از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

قبیله های جدا از هم.....

 یک مهمونی...مثل همیشه.....نور کم...صدای موسیقی بلند....که فقط می شد ریتم رو تشخیص داد....

دختر پسرهایی که یک لحظه آروم نمی شستند......رقص،نور....و فضای اتاق که پر بود از هیجان ...و .... احتیاط.... کمی هم ترس از  باخبر شدن قبیله های دیگه....!!

اینجا کجاست..؟.....همه میدونیم که میشه چه طوری زندگی کرد...لذت برد...شادی کرد.....ولی باید همه اینها رو دزدید......همه تبدیل شدیم به دزدهای کوچکی...که همیشه داریم آزادی و شادی میدزدیم....از قانون...قانونی که با خیلی از جاهای دنیا فرق داره......

هر دور هم بودنی و هر شب نشینی....هر سازی که نواخته میشه...هر ترانه ای که ...برای مدح کسی نیست...و فقط برای عشق و احساس و زیبایی ..و لذت....خونده میشه... اعتراضیه به این نقض حقوقی که بهش عادت کردیم .... گه گاه مقداری از حق خودمون رو می دزدیم و سرخوش و سرمست....منتظر فرصت بعدی میشیم.....

راستی.....مگه میشه بدون موسیقی....شادی....عشق....هیجان....و لبخند...زندگی کرد....؟؟

خودشون دارن اینجوری زندگی میکنن؟؟.....کسی خبر داره....

کسی خبر داره که اون طرف این دیوارهای زهد و ایمان.....چه اتفاقی داره میافته....؟!!

اصلا هوای نفس..چیه...چه طوری باید بهش غلبه کرد.....؟؟ میشه تمام کارهایی که ما در طول روز انجام میدیم از روی هوای نفس باشه و غریزه.....بعنی هممون حیوانیم  و خبر نداریم.....

یه قانون داریم به نام قانون جنگل....."هرکسی زورش بیشتر بود....حرف خوش رو به کرسی مینشونه"

خوب حالا این حیوانات کجا هستن......این ور دیوار یا اون ور دیوار....؟؟

مجلس بزم شاه عباس(مقتدر ترین پادشاه سلسله صفویه)

پ ن:همه تو فکر رفتن بودن......همه در مراحل مختلف گرفتن مدارک زبان و پذیرش دانشکده های مختلف....

پ ن: ... قبیله های زور گو.....سرنوشت آدم رو عوض میکنن...حتی وطنت رو

نویسنده : : ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم