از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

خسرو خوبان.....

می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.

می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی به کویر.»

می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید.

خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند.

ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.

بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب.

خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید.

 

پ ن:یک سال صبر کردیم......

نویسنده : : ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم