از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

شب نورد

شاید اون وقتا می شد دستت رو بکنی تو جیبت.....یکی از شبای سرد آذر ماه تهرون تو کوچه پس کوچه های پیچ شمرون قدم بزنی و با خودت باشی......

لبو فروشهایی که با گاری کنار دیوار زیر سر پناهی ایستاده بودن تا بارون خیسشون نکنه....

 اتوبوس های دوطبقه که زیر فشار جمعیت یک وری میشدن.....یه کم بالاتر میرسیدی به چند تا سینمای سوخته ...

جوی آب هم بالا زده بود و تمام خیابون رو گرفته بود.....رفتگرها با فرغون و بیل و چکمه های لاستیکی بلند.....تنها کسایی بودن که سعی میکردن شهر رو تمیز کنن.....

همه در خفا میگساری میکردن و باور کرده بودن که اقلیت هستن....

"از صدا افتاده تار و کمونچه......مرده میبرن،کوچه به کوچه......"

اینده مبهمی در انتظار همه بود......

اون وقتا وقتی با خودشون خلوت می کردن ...چه چیزی خلق میشد...!!....

آره درست هم سن ما بودن.....!!

 بشنوید :

http://www.4shared.com/file/68332185/763611d0/shabnavard-shajarian.html

 

 

نویسنده : : ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم