از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

وقتی همه آزاد بودند.....

در بعدازظهر خسته کننده ای،

هشت بادکنک که کسی آنها را نمی خرید.

با نخهاشون تصمیم به پرواز گرفتند.

پروازی آزاد و به هر جا که دلشان می خواست!

یکی بالا رفت که خورشید را لمس کند – پاپ!

یکی فکر کرد سری به بزرگراهها بزند – پاپ!

یکی خواست روی کاکتوسها چرتی بزند – پاپ!

یکی ایستاد که با بچه بی حواسی بازی کند – پاپ!

یکی خواست تخمه داغ بکشند – پاپ!

یکی عاشق یک جوجه تیغی شد – پاپ!

یکی دندانهای یک کروکدیل را معاینه کرد – پاپ!

یکی هم آنقدر معطل کرد که بادش در رفت – ووش!

هشت بادکنک که کسی نمی خرید،

آزاد بودن پرواز کنند و در هوا معلق باشند.

آزاد بودند هر موقع خواستند بترکند

                                                (شل سیلور استاین)

غار "رود افشان" - فیروزکوه

 

نویسنده : : ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم