از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

صحنه پیوسته به جاست...

از پله های مترو که اومدم بالا هوای خنک و پر دود بیرون خورد به صورتم..

 یه نوازنده دوره گرد تو مسیرم هست که سنتور میزنه...کاملا بی احساس...

چقدر از زندگی رو خودمون ساختیم و چقدر از  اون رو دیگران به ما دادن.....

هیچ کس یک نوازنده دوره گرد رو ایستاده تشویق نمیکنه.....همون طور که اون هیچوقت از ته دلش از کسی تشکر نمیکنه....

هر چی فاصله بین ماها بیشتر میشه...فاصله بین نقشهایی که داریم بازی میکنیم....کمتر میشه....

 

پ ن: خیلی ناعادلانست اگر قرار باشه فقط یک بار زندگی کنیم... 

 

 

نویسنده : : ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم