از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

نوشته ای کوچک برای مردی بزرگ....

          این سر که نشان سرپرستی ست         امروز رها ز قید  هستی  ست

         با     دیده        عبرتش      ببینید          کاین عاقبت وطن پرستی ست

این رباعی را " ابوالقاسم عارف قزوینی"(١٢۵٩-١ بهمن ١٣١٢) در سال ١٣۴٠ در مراسم  تشییع "کلنل محمد تقی خان پسیان" اولین خلبان ایران که در سی سالگی کشته شد در حالی که  با حکومت شاهنشاهی وارد جنگ شده بود، سروده شده....

عارف کسی بود  که نمیشه گفت"شاعر بود...موسیقی دان...انقلابی...و یا حتی مورخ بود....عارف همه اینها بود....و عاشق ایران.....

همیشه وقتی نام کشورم رو میشنوم...ناخداگاه چند تصویری که از عارف مانده در نظرم میاد......

"خوشبختانه شرح زندگی خودش را با قلمش میتوان در آخر دیوان اشعارش خواند(که البته فکر میکنم از سال ١٣٨١ به این طرف کاملا سانسور شده)"

روح سر گشته و شوریده ای که همیشه عاشق وطن بود و گاهی این عشق را با موسیقی...و گاهی با شعر بیان میکرد...

عارف کسی بود که تصنیف  و ترانه را در موسیقی ایرانی دوباره زنده کرد و سراینده اولین تصنیف های سیاسی اجتماعی در تاریخ ایران است...

در جایی از خاطراتش مینویسه که" پدرش در سنین نوجوانی در یک مجلسی که ترتیب داده بود و بزرگان قزوین را دعوت کرده بود ...عمامه بر سر عارف نوجوان میگذارد و اعلام میکنه که از این به بعد فرزندش مداح و و اعظ خواهد بود(که البته از بدی ها و ریاکاری های پدرش هم یاد میکنه)....و عارف از حس بدی که در اون لحظه داشته صحبت می کنه....و در جایی مینویسه...بعد از مدتی که از قزوین خارج میشه به خدمت نظام میره و پس از چندی با لباس نظامی وارد قزوین میشه که مردم بسیار تعجب میکنن که چه طور کسی میتونه از لباس طلبگی به لباس نظام در بیاد....و در جایی هم مینویسه....بعد از فوت پدر تاکستانهایی که به من ارث رسید....را به شرط شراب انداختن اجراه میدادم و همه انگورها را شراب می کردیم(زیرا اعتقاد داشت که پدرش از راه نا ثواب این ثروت را بدست آورده)

در زمان زمانی که به طهران آمد به دلیل داشتن صدای خوش و آگاهی از هنر موسیقی درمیان شاهزادگان قاجار معروف شد ..اما دعوت مظفرالدین شاه را برای استخدام در بار رد کرد...عارف هیچوقت تملق کسی را نکرد... و به قزوین بازگشت... در دوران مشروطیت همراه با انقلابیون ترانه ها و اشعاری در وصف دوستان شهید و انقلابیون سرود...که از مهرف ترین آنها"از خون جوانان وطن لاله دمیده " می باشد

در پایان عمر کوتاه خود(۵۴ سال) با فقر و تنگدستی در همدان زندگی میکرد...در حالی که حتی پولی برای درمان بیماری خود نداشت...بیماری که در پایان عمر حتی باعث شده بود که توان خواندن نداشته باشد....

سر انجام در روز یکشنبه یکم بهمن ۱۳۱۲ خورشیدی عارف در همدان و در حالی که تنها بود و خودش تنها دوستانش را دو سگ دست آموزش میدانست...از دنیا رفت....این هم توصیف کلفت عارف(جیران) از لحظه مرگ او:

"  عارف در آخرین دم از من خواست که وی را نزدیک پنجره ببرم تا آفتاب و آسمان میهن را ببیند و او پس از دیدن آفتاب چنین خواند:

           ستایش مر آن ایزد تابناک               که پاک آمدم پاک رفتم به خاک

سپس به بستر بازگشت و چشم از جهان فروبست"

بشنوید ترانه:ناله مرغ اسیر-بروی یکی از اشعار عارف-خواننده بانو پریسا

ناله مرغ اسیر این همه بــهر وطــــن اســـت
مـسلک مرغ گرفتار قفس ، همچو من است
هـــمت از بــــاد ســــحر مــی طلبم گـر ببــرد
خــبر از من به رفیقی که به طرف چمن است


فـکری ، ای همـوطنان در ره آزادی خــویش
بـنمایید که هــــرکــس نکند مـثل من است
خـــــــــــــانه ای کاو شود از دست اجـــــانب آباد
زاشک ویران کنش آن خانه که بیت الحزن است


جــــامه ای کاو نشود غرق به خون بهر وطن
بـــدر آن جامه که ننگ تن و کم از کفن است
آن کسی را که در این ملک سلـــــیمان کردیم
مـــــلت امــــــــروز یقین کرد که او اهرمـن است


همه اشراف به وصلت خوش همچون خسرو
رنجبـــــر در غم هجران تو چون کوهـکن است

http://www.mediafire.com/?vog81a101bnx4o8

کتاب تصنیف های عارف به همراه نت(برای تار و سه تار):

http://www.4shared.com/file/63204258/14ff0f2a/Tasnifhay-e-Aref.html

 

 پ ن: میخواستم چند تا از ترانه های "عارف" رو خودم براتون بنوازم و ضبط کنم(چند روز پیش هم گفته بودم) و در سالگرد عارف به دوستان هدیه کنم....ولی این روزها حس و حال نواختن نبود....باشه برای بعد

 پ ن: حتما سرگذشت عارف قزوینی را بخوانید

نویسنده : : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم