از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

...و میخواست همین را بگوید....

پ ن:

تمام این شعر که سه واژه ازش را بیشتر نسروده ام

....قبل از این نسروده ام...

می خواهد بگوید که هوا برای زندگی کافی نیست

.....و نور نیز لازم

و این میرساند که اگر رسانا باشد شعر...آنکه می سراید می تواند مرده باشد...

...و میتواند کور ،کامل

و این میرساند که آنکه میرساند عاشق است که کور می تواند باشد...و مرده

پس هوا را از او بگیر...خنده ات را نه

هوا را از او بگیر...گریه ات را نه

که موی گندیده به چشم نامده ات هم ، مازاد بر مصرف من است

من همان هشتاد برگ برجسته یک خطم.....

و تو زیبا نفس ناسلامت منی اکنون

اصلا تو خورشیدی.......

از این شعر تکراری تر ممکن است؟

اصلا تو شراره ای.......نه.....همان خورشیدی که پشت ابر نمانده و نمی مانی و نخواهی ماند و نمانی خواه....

سی ها سال می گذرد که بتوانم تشدید بر سلامتم بگذارم....اگر تو بخواهی...

و تو.......آی......تو.....

ناسلامت کرده مرا و سلامت میکنم.....

هوا را از من بگیر......خنده ات رانه

هوا را ....فضا را از من بگیر.....

حظ ها را از من بگیر......خنده ات رانه.....

 

نویسنده : : ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم