از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

من و تو... یکی دیدگانیم

همه مثل هم هستیم......شاید تو این روزگاری که داریم زندگی میکنیم... بیشتر و بیشتر هم....

تفاوت در شیوه تحمل کردن ماست......

یکی کم یکی زیاد.......

همه مثل هم هستیم....با دردهایی مشترک و شادی هایی زود گذر....

ترانه های غمگین و رقصهای شاد.....

 ..........

گر بهار آید

گر بهار آرزو روزی به بار آید

این زمینهای سراسر لوت

باغ خواهد شد

سینه این تپه های سنگ

از لهیب لاله ها پرداغ خواهد شد

آه.... اکنون دست من خالی ست

بر فراز سینه ام جز بوته هایی از گل یخ نیست

گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید

دور از لبخند گرم چشمه خورشید

من به این نازک نهال زرد گونه بسته ام امید

هست گل هایی در این گلشن که از سرما نمی میرد

وندرین تاریک شب تا صبح

عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد

قطعه ای از شعر"در آرزوی بهار" از سیاوش کسرایی

 

پ ن: سه روز پیش یک سنتور جدید گرفتم......همچنان مست آوای خوش و الحان زیباییم

نویسنده : : ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم