از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

کاغذ رنگی....

نمدونم چرا مثل سالهای دیگه نیست.......!!

دوستای که حوصله نوروز و جشن رو ندارن ...بیشتر از دوستایی شدن که منتظر  جشن....شاد ...و بهار هستن...

چی شده...؟ یعنی واقعا تونستن به خواسته خودشون برسن....!!

اصلا اینا کیا هستن.....خواستشون چیه...؟؟؟

این دشمن فرضی کیه که هیچوقت ندیدیمش.....این همه قدرتمند و در همه جا حاضر....و ما بیچاره ها هم کلی از ثروتمون رو خرج اسلحه هایی میکنیم که باهاش بجنگیم....!! اگه واقعا اونقدر قوی باشه.....چی؟

اگر وجود نداشته باشه چی...؟ پس این همه ظلم و بد بختی از کجا میاد....؟؟

تو که از بهار حرف میزنی......حالم بدتر میشه......

حرف که نمیزنی........بدتر.

تو که تو خیابون...با چشمات دنبال پول خورده های کف پیاده رو ..میگردی....دلم میگره..

وقتی جیبات پر پوله.....فقط به فکر شعله ور شدنی......!

باد کنک ها رو باد کن.....کاغذ رنگی......شاید عیدی هم هنوز بویی داشته باشه.....

باور کن تا حالا هیچ سالی مثل امسال.....اسفند و نوروز....برام عادی نبوده.....

پ ن :یادمه اولین سنتورم رو با پولای عیدیم خریدم.......امسال هم با عیدیهام ساز خریدم...

نویسنده : : ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم