از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

درود

مدتی تصمیم گرفتم ننویسم.....بعدش فکر کردم بهتره یک وبلاگ دیگه باز کنم.....دور از زندگی حقیقی و بیشتر از حرفای مجازی در دنیای مجازی بنویسم ......

نمیدونم....شاید تو این آب و خاک...همه شادیها خصوصیه ولی غم ها عمومی....

همه گناهان مخفیانه و پشت دیوارهای "ریا "پنهان شدن.... مجرمی که گیر می افته برای نهادینه شدن وحشت...به بدترین شکل ممکن جلوی چشم کودکان....مجازات میشه....!

وحشت نهادینه میشه و دیوار های "ریا" بلند و بلند تر میشن.....آنقدر که سایه شون رو میشه همه جا دید.....

این چند وقته همه چیز به شکل معنی داری آدم رو مجبور میکنه که منتظر باشه.....منتظر تر از قبل.....انگار مدتهاست که در طالع این مردم نوشتن"انتظار"...شاید منطقی ترینامون هم به نوعی به این مرض انتظار دچار شدن.....

انتظار....انتظار....انتظار.......

دوباره مینویسم....همینجا......کمتر از قبل......ولی مینویسم.

 

 #آنها کجایند که می آمدند و می رفتند 

افسانه‌ی خیابان می شدند

خانه ها را برمی افروختند 

خاک را متبرک می کردند 

راه درازی انگار طی شده است.

 

این قصه، 

کودکان بسیاری را شاید 

به خواب برده باشد. 

من بوی خاک را می شنوم

 که در پی گرمای ماست . 

قصه همیشه از دل شب  

آغاز می شده است.

نویسنده : : ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم