از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

ای کاش....

ای کاش میشد همه با هم باشیم......همه با هم برویم... همه با هم شاد باشیم....و شادی من سهمی از شادی تو نمی کاست....

ای کاش... غم تو فقط مال خودت نبود و با هم مینشستیم کنار  جوی آبی....چای مینوشیدم و تقسیمش میکردیم....

ای کاش آسمان..رنگین کمان و ابر ها را ... هر گونه که میخواستیم تفسیر میکردیم و از صدای موسیقی باد لذت میبردیم....ای کاش همه زیر سایه درختی بودیم....بید مجنون...چنار....نارون...بلوط....

 ای کاش.. هیچ کفشی توت های تازه از درخت افتاده کف پیاده رو  را  لگد نمیکرد....و شکستن  سرو  ناپسند ترین کار در سراسر فلات ایران بود......

ای کاش همه با هم شاد می بودیم و شادی من سهمی از شادی تو... نمی کاست....

 

کوچ بنفشه های مهاجر زیباست

در نیمروز روشن اسفند

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

در اطلس شمیم بهاران

با خاک و ریشه _ میهن سیارشان _

در جعبه های کوچک چوبی

در گوشه خیابان، می آورند:

جوی هزار زمزمه در من

می جوشد :

ای کاش ...

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها

( در جعبه های خاک )

یک روز می توانست

همراه خویشتن ببرد، هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک

 

پ ن:شعر "کوچ بنفشه ها" از استاد "شفیعی کدکنی"

سواحل خلیج فارس-بندر بوشهر 

نویسنده : : ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم