از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

برای خودم و تو و این روزها.....

برای همه ظهر های گرم و پر عطش مرداد...

همه جمعه هایی که دلم میخواد بلند ترین نقطه شهر باشم .... و از دور ساعتها نگاهش کنم.....

برای تویی که ممکنه همین روزا ببینمت.....و نگاهی داشته باشی اندازه همه کتابهای که خوندم....

برای دل تنگی که هیچوقت نمیتوی بفهمیش....و برای دلی که برات تنگ میشه و تو اصلا دیگه نایی نداری که تو آینه به خودت بخندی.

اره همین ظهر های گرم مرداد.....و هوای سنگین تهرون.....

میشه با یک بستنی یخی همه احساست رو بیاری تو چشمات و از نزدیک ترین فاصله به خودت  نگاه بکنی......نگاه بکنی و ببینی که چقدر از این مسیر ناهموار رو طی کردی...بدون اونکه اثری ازت مونده باشه.

انگار که تو اولین رهگذر بودی و اولین کسی هستی که قراره به مقصد این ناهموار آباد برسه...

زندگی بر دوشمون سنگینی میکنه...اما این زانوها هنوز هم خوب کار می کنه..میتونی ادامه بدی......باز در همون مسیر نا هموار و باز همون آرزوی رسیدن و باز همون هوای سنگین و باز همون.......

""بزن آن زخمه...بر آن سنگ...بر آن چوب...بر آن عشق........که شاید.....

بردم راه به جایی

بردم راه به جایی

بردم راه به جایی...""

نویسنده : : ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم