از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

باده عام از برون باده عارف از درون.....

غرق در لذتی که نیست , مست از باده ای که نیست 

سرخوش از نغمه ای که  مجال ساز شدنش نیست.....

صدها و  هزاران سال است که من و تو به هم چشم دوخته ایم...

شبهای بی شماریست  که تو نغمه پرداخته ای و من غزل و رباعی ساز کرده ام.

تمام حقایقی که میگوییم...بازیی بیش نیست....بازی که روزهای زندگی را میسازد.

همه خیالند جز حقیقت....و حقیقت هم همان بازیست.....بازی که زندگی من و توست

 

پ ن: زیبا ترین قسمتش همین بازیه

پ ن: بی خیال....این شعر بی نظیر رو بخونید از حضرت مولانا

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی بر آسمان مکن
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
روز الست جان تو خورد میی ز خوان تو
خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
دوش شراب ریختی وز بر ما گریختی
بار دگر گرفتمت بار دگر چنان مکن
من همگی تراستم مست می وفاستم
با تو چو تیر راستم تیر مرا کمان مکن
ای دل پاره پاره ام دیدن او است چاره ام
او است پناه و پشت من تکیه بر این جهان مکن
ای همه خلق نای تو پر شده از نوای تو
گر نه سماع باره ای دست به نای جان مکن
نفخ نفخت کرده ای در همه دردمیده ای
چون دم توست جان نی بی نی ما فغان مکن
کار دلم به جان رسد کارد به استخوان رسد
ناله کنم بگویدم دم مزن و بیان مکن
ناله مکن که تا که من ناله کنم برای تو
گرگ تویی شبان منم خویش چو من شبان مکن
هر بن بامداد تو جانب ما کشی سبو
کای تو بدیده روی من روی به این و آن مکن
شیر چشید موسی از مادر خویش ناشتا
گفت که مادرت منم میل به دایگان مکن
باده بپوش مات شو جمله تن حیات شو
باده چون عقیق بین یاد عقیق کان مکن
باده عام از برون باده عارف از درون
بوی دهان بیان کند تو به زبان بیان مکن
از تبریز شمس دین می رسدم چو ماه نو
چشم سوی چراغ کن سوی چراغدان مکن

 

 

نویسنده : : ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم