از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

شاید...!

شاید سالیان سال باشه که آب از آب تکون نخورده...نمیدونم چقدر ..ولی به عمر من و تو قد نمیده....!!

هنوز یک حاکم ظالم هست و هنوز عده ای به نام دین میکشند و حلال و حرام میکنن...

عده ای همیشه صبح خودشون رو در آینه نگاه میکنن و سعی میکنن ظاهری داشته باشند که مناسب کارشون باشه و عصرها و دور از چشم دیگران اون جوری که میخوان زندگی میکنند.

هنوزم یک نا کجا آبادی هست که همه فکر میکنن اگر به اونجا برن ..همه چیز آرام تر و بهتره....و هنوزم وطن پرستان سینه سپر میکنن و اول از همه کشته میشن.....

کشته میشن تا هیچوقت تجلی آرمانهاشون رو نبینن....

هنوز بعد از آشوب و انقلابی.....عده ای ترسو  فرصت رسیدن به قدرت رو "بو "میکشن....

نمیدونم...شاید تو بهتر بدونی...ولی خیلی ساله که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده....

نمیدونم شاید تو زندگی قبلیت تو یکی از همین درگیریها کشته شده باشی...ولی یادت نیست.....شاید در یک معبد قربانی شده باشی...شایدم به خاطر عقایدت کسی رو کشته باشی....!!

ولی در هر صورت منم فکر میکنم هرکی که بودم و هرچی که بودم.....حالا اوضاع هنوزم تغییری نکرده...هنوزم همه منتظر منجی هستن...یهودی و مسلمان و نصرانی و .....

بودا هم هزاران ساله که در هیمالیا  آرام نشسته و به همه نگاه میکنه ....

این بازی شاید ما رو خسته کنه....اگر بیشتر نگاه کنیم میبینیم 30 سال زندگی هم برای این دنیا خیلی زیاده....!!

تنها برای یک کار.....فقط برای اینکه بفهمی کی هستی ....فقط برای اینکه بدونی همه اینها تکرار  و تکراره...تکراری که تو رو متقاعد کنه که نقطه ای کوچک هستی.

وقتی بدونی چه در مقابل چه هستی......همه چیز رو فهمیدی.

پ ن1: حقیر ترین انسان...ظالم ترین آنهاست

پ ن2:غیر قابل اعتماد ترین انسان کسیست که میگوید من خدا را از شما بیشتر میشناسم

پ ن3: هیچ رابطی بین تو  و خدا نیست...غیر از خودت.

نویسنده : : ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم