از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

مولانا.....

این شعر مولانا یک حال و هوای دیگه ای داره..شهرام ناظری در یکی از کنسرتهاش تصنیف زیبایی از این شعر ساخته بود که تا حالا تو هیچ آلبومی منتشر نشده اسم تصنیفش "قفل زندان"بود...در راست پنجگاه.. خیلی دوست دارم یک بار دیگه این تصنیف رو بشنوم. 

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اختر بی آب را کین خاکیانرا می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

 

از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

 

ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای" شه "کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

 

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

 

روزی من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را

چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم

 

هر جا که گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

 

گشتم مقیم بزم اوچون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

 

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

 

چون من خراب و مست را در خانه ی خود ره دهی

پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم

 

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

 

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

نی نی منم سر خوان تو سر خیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

 

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

   مولانا

نویسنده : : ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم