از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

شگفتی یا خرد...؟

بار ها در افسانه ها و روایات قدیمی شنیدیم و خواندیم که شخصی با خلق معجزه و شگفتی مردم چیزی را به انها اثبات کرد.....و مردم نیز ایمان آوردند...!!

این مردم بدون آنکه متوجه علت اتفاق شوند و نمیتوانستند علت را درک کنند ایمان می آوردند...ایمان به قدرتی بزرگ و بی انتها که چنین رویدادی(معمولا غیر طبیعی و بی نظیر و تکرار ناشدنی) را خلق کرده.

دوستی میگفت...اگر خداوند را بتوان دید و به او ایمان آورد...چه فایده ای دارد؟

مگر کسی به جاذبه زمین شک میکند...؟ یا مثلا به روشنایی خورشید..؟

""چیزی که عیان است..چه حاجت به بیان است""

آیا واقعا این یک بلوغ و توسعه نیست که بشر به سمتی برود که خود با خرد خود به ادراک محیط پرداخته و ایمان و آگاهی خود را به هر چه که می خواهد بداند بیشتر کند..؟؟

هنوز هم معجره لازم است..؟ باز هم حیرت...باز هم شگفتی..؟؟

اصلا دلیل ختم پیامبران  همین نبوده که بشر دیگر نباید با شگفتی و حیرت چیزی را قبول کند..!

انسان باید بشناسد و درک کند.....اگر اینگونه باشد اختیاری که خداوند به ما داده  و جزای و عذابی که در انتظار است...جنبه عدالت پیدا میکند.(البته کلی گفتم هر کس از هر دینی و هر روشی میتواند با خرد پیش برود)

فکر میکنم انسان زمانی زیادیست که باید برای رشد و تعالی از خرد خود بیشتر استفاده کند تا از هیجان و شگفتی.

شگفتی ها در این جهان وجود دارند...و باید با ابزاری که خداوند در اختیارمان قرار داده آن را کشف کنیم..این ابزار همان علم و خرد است.

البته همیشه هستند کسانی که علاقه مند هستند جامعه در سطح شگفتی و شایعه و حیرت و ...باقی بماند تا بستر مناسبی برای رشد خرافات و کم شدن نقش خرد در تصمیمات فردی و گروهی باشند.

پ ن:

کنون ای خردمند وصف خرد             بدین جایگه گفتن اندرخورد

کنون تا چه داری بیار از خرد            که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد             ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای             خرد دست گیرد به هر دو سرای

ازو شادمانی وزویت غمیست          وزویت فزونی وزویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان               نباشد همی شادمان یک زمان
  
چه گفت آن خردمند مرد خرد            که دانا ز گفتار از برخورد

کسی کو خرد را ندارد ز پیش              دلش گردد از کرده‌ی خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا                همان خویش بیگانه داند ورا

ازویی به هر دو سرای ارجمند         گسسته خرد پای دارد ببند

خرد چشم جانست چون بنگری             تو بی‌چشم شادان جهان نسپری

نخست آفرینش خرد را شناس         نگهبان جانست و آن سه پاس

سه پاس تو چشم است وگوش و زبان    کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان

خرد را و جان را که یارد ستود           و گر من ستایم که یارد شنود

حکیما چو کس نیست گفتن چه سود    ازین پس بگو کافرینش چه بود

تویی کرده‌ی کردگار جهان               ببینی همی آشکار و نهان

به گفتار دانندگان راه جوی                       به گیتی بپوی و به هر کس بگوی

ز هر دانشی چون سخن بشنوی        از آموختن یک زمان نغنوی

چو دیدار یابی به شاخ سخن             بدانی که دانش نیابد به من

 

حکیم ابوالقاسم فردوسی

 

 

نویسنده : : ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٩ اسفند ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم