از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

دل و دلبر همه رفتند...

چند وقته دنیال یک ترانه خوب...فیلم خوب...شعر ناب...یا حتی داستانی میگردم که بشه ازش لذت برد.....ولی اگر شما پیدا کردین من هم پیدا میکنم...!

فکر میکنم با یک بحران روبرو هستیم یا در دوره بحراینی زندگی میکنیم که به علت زیاد بودن تجربه های دیداری و شنیداریمون نسبت به سن و درکمون...همیشه کم اشتها هستیم.....شایدم چی ی برای تحریک اشتها نمی بینیم...مثل بچه ای که انقدر در طول روز تنقلات و آجیل و شیرینی و شربت میخوره که طعم آب یادش میره.....انقدر چیپس خوردیم با طعمای مختلف که مزه سیب زمینی رو فراموش کردیم..چه برسه به سیبزمینی آتیشی...!!

اصلا با رجعت به گذشت و بازگشت فرهنگی و این حرفای کلیشه ای نمیخوام وقت خودم و شما رو بگیرم...بحثم نبود برنگیختگی در این دورانه...این دوران که امیدوارم یک بحران باشه و آینده متفاوت تر باشه.

یادمه در همین روزهای نه چندان دور موسیقی بیشتر تاثیر داشت...فیلم ها بیشتر درگیرم میکرد و خیلی چیزای دیگه...چرا مثل دهه 80 "مایکل جکسون" ی  در امریکا  نیست؟ چرا مثل دهه شصت "گروه عارفی" در ایران نیست..؟ یا مثلا مثل دهه پنجاه سینمای هیچکاک و جان فورد نیست؟

چرا تاتر سنگلج و تاتر شهر مثل دهه هفتاد نیست؟

باور کنید بیزارم از اینکه بگم "دیگه هیچی مثل سابق نیست" ولی گویا چاره ای جز این نیست...!

شرایط که بیشتر شبیه یک بحرانه تا یک روند...وادارت میکنه که موسیقی رو بشنوی که ملودی نداره و همش اعتراضه...فیلمی رو بشنوی که رنگ و صدا نداره و فقط اعتراضه....نقاشی رو ببینی که حجم نداره و رنگ وبوی از احساس درش نیست و قصدش فقط اعتراضه..هر شعر و ترانه و داستانی تهش فقط اعتراضه....و این نوشته من هم شاید تهش یک اعتراض باشه....اعتراض به چی و کی و چرا ...!

اعتراض به خرد جمعی که نداریم...؟

اعتراض به راهی که داریم میریم و فقط و فقط دورمون کرده از هم....!

اعتراض به چی؟ دنیا بر وفق مراد نیست....!!

 

چشمه دیمه-سرچشمه زاینده رود-استان چهار محال و بختیاری

نویسنده : : ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم