از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

و ماییم که هستیم.

خاطرات و دلبستگی های زندگیمون هیچوقت پاک نمیشن....در بهترین شرایط میتونی فقط کمرنگشون کنی....

این از توانایی های منحصر به فرد مغر و یا شایدم روح ماست.

انگار هر چقدر هم که خوشبخت باشی و حس کنی همه چی کامله...بازم دوست نداری هیچکدوم از این دلمشغولی ها و لذت ها رو از دست بدی....هر چی بیشتر بشه بازم نیاز ما بیشتر میشه.

و این عادت و حس بدی که همیشه بعد از دور شدن از دوستی هامون داریم و فکر میکنیم کاش بیشتر قدر همدیگه رو میدونستیم.

این ماییم که پیر تر میشیم و به انتها نزدیک میشیم...انتها لزوما نباید چیز بدی باشه...ولی همیشه تجربش با دلهره و تردید همراهه.

هیچ جریان ابدی در این دنیا وجود نداره و نخواهد داشت.

واقعا وقتی با یکی از بهترین دوستانت  باید خداحافظی کنی و نمیدونی دوباره دیداری هست یا نه چی باید بگی؟!

اصلا وقتی تو این موقعیت قرار میگیری باید چی کار کنی...؟!

هجرت اجتناب ناپذیری که شاید تنها راه برای رسیدن به آینده باشه...!!

 

پس تنها حرفی که میشه زد اینه:

"به امید دیدار رفیق"

 

 

پ ن1: این روزها رو هم نمیشه فراموش کرد

پ ن2:شاید زیادی نوشته شخصی بود ولی خیلی دوست داشتم که اینجا حسم رو ثبت کنم

نویسنده : : ٥:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم