از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

در روشنای باران...

ای کاش..آدمی وطنش را

مثل بنفشه ها در جعبه های خاک،

یک روز میتوانست

همراه خویش

ببرد به هرکجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک...

 

                                              دماوند بر فراز دشت لار

پ ن: که چقدر این شعر را خواندیم و خواندیم و خواندیم و هر بار بیشتر فهمیدیم که چقدر ناممکن است و البته چه رویای شیرینی.عده ای دور از وطن و دلتنگ وطن و گروهی درون وطن و دور از وطن...شاید رفته رفته باور کنیم که  هرگز به آنچه خواستیم  و میخواهیم نخواهیم رسید..ولی همین بودنمان را ...روشنای باران...در آفتاب پاک...و شب های اسفندمان را...آرزوست...آرزوست....آرزوست.

نویسنده : : ۱:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم