از سنگ تا الماس

خوشا روزگاری که به خنیاگری میگذرد....

عینک آفتابی

در خانه ای سرد ، بالای خیابان سالیوان ،
آخرین کسی که شلوار فاق کوتها می پوشید ، در شرف مردن بود
عینک افتابی به چشم داشت و به همین دلیل کسی نمی توانست تشخیص بدهد
که او گریه می کرد یا نه .
همه معتادها و همه علاف ها
و همین طور همه کافه دارها
دور تختش جمع شده بودند .
وصیت کرد
تا تکلیف اموالش را روشن کند
و آخرین کلمه ها را به زبان آورد:
گفت : ( کفش هایم را برای مادرم بفرستید ،
بلوزم را به جا لباسی آویزان کنید .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید .
برای اینکه هیچ گاه یاد نگرفتم که آن را چگونه بنوازم .
خانه ام را به یک آدم مستمند بدهید
و بگوئید که اجاره آن تمام و کمال پرداخت شده .
پول ها و موادم را خودتان بردارید ،
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .)
گفت : ( جوجه خروس هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواهد .
شعر هایم را
به کسی بدهید که آنها را می خواند.
زیر کافه برایم قبری بکنید ،
و آهنگ غم انگیزی پخش کنید .
همه را شاد و شنگول کنید
در لحظه ای که مردم ،
و مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .
مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید

****         
کفش های راحتی اش را پرت کردیم وسط خیابان ،
بلوزش را گذاشتیم همانجا ، روی زمین .
گیتارش را فروختیم
در کافه گوشه خیابان
به کسی که می دانست چگونه آن را بنوازد .
موادش را دود کردیم .
پول هایش را خرج کردیم.
شعر هایش را دور ریختیم .
باب ، نوارهایش را برداشت ،
و اد ، کتابهایش را ،
و من هم عینک آفتابی فکسنی آن بدبخت را برداشتم .
گفت : (مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید دوستان ،
با عینک آفتابیم .
گیتارم را در میدان واشنگتن بسوزانید
ولی مرا با عینک آفتابیم به خاک بسپارید .)

شل سیلور استاین

نویسنده : : ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم