درود

مدتی تصمیم گرفتم ننویسم.....بعدش فکر کردم بهتره یک وبلاگ دیگه باز کنم.....دور از زندگی حقیقی و بیشتر از حرفای مجازی در دنیای مجازی بنویسم ......

نمیدونم....شاید تو این آب و خاک...همه شادیها خصوصیه ولی غم ها عمومی....

همه گناهان مخفیانه و پشت دیوارهای "ریا "پنهان شدن.... مجرمی که گیر می افته برای نهادینه شدن وحشت...به بدترین شکل ممکن جلوی چشم کودکان....مجازات میشه....!

وحشت نهادینه میشه و دیوار های "ریا" بلند و بلند تر میشن.....آنقدر که سایه شون رو میشه همه جا دید.....

این چند وقته همه چیز به شکل معنی داری آدم رو مجبور میکنه که منتظر باشه.....منتظر تر از قبل.....انگار مدتهاست که در طالع این مردم نوشتن"انتظار"...شاید منطقی ترینامون هم به نوعی به این مرض انتظار دچار شدن.....

انتظار....انتظار....انتظار.......

دوباره مینویسم....همینجا......کمتر از قبل......ولی مینویسم.

 

 #آنها کجایند که می آمدند و می رفتند 

افسانه‌ی خیابان می شدند

خانه ها را برمی افروختند 

خاک را متبرک می کردند 

راه درازی انگار طی شده است.

 

این قصه، 

کودکان بسیاری را شاید 

به خواب برده باشد. 

من بوی خاک را می شنوم

 که در پی گرمای ماست . 

قصه همیشه از دل شب  

آغاز می شده است.

/ 17 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عیسی. دی. اف

سلام اسماعیل جان خوش اومدی. از روزگار دوری از دنیای مجازی بنویس باید جالب باشه یه واقعیت تلخ وجود داره که وبگردی آدم رو از عمق دور می کنه البته تا حدی!!

نهال

سلام و بازگشتتان خوش. بنویسید، کمتر هم نه، به همان اندازه قبل. کم نوشتنتان به انتظارهایمان اضافه می کند. [گل]

noor

b har hal mamnon az enke hasti v bargashti:)

اسحق فتحي

آقا قربون قدمت خيلي خوشحال شدم از حضور دوباره ات سروده ات بسيار زيبا بود بار حسي نيرومندي داشت و به نظر در تصوير سازي موفق بوده ايد آفرين و....بدرود رفيق

سهراب

سلام...خیلی خیلی خوشحالم از برگشتنت...خوشحال ترم که دوباره تو همینجا یعنی از سنگ تا الماس مینویسی...[چشمک][لبخند]

نرده ها

سلام. چقدر خوب که برگشتید. آدم عصرها میومد می دید نیستید دلش می گرفت.

وحيد زايري

سلام به به حاج اسماعيل كلي ذوق زده شديم از آمدنت ! اين شكلي : [ابله] مي گفتي فيلي ، شتري ، بزغاله اي ، مامولكي ، سوسكي چيزي قربوني كنيم ! [زبان] مطلب زيبايي بود . دغدغه ي تمام آنهايي كه از بد روزگار انديشه مندند و مجبورند در كوران سرد بي تفاوتي ها و جهالتها و غرض ورزي ها ، چراغ خود را كنار دل خويش در آغوش بگيرند تا تندباد حوادث آن را خاموش نكند . پس عجيب نيست كه سرانجام تمام انديشه مندان ، دلسوختگي است .

شاهده

خدا رو شکر که همواره درودتون پابرجاست... الهی هیچ وقت بدرود نشه! خیلی خوشحالم که دوباره مینویسید :)

مریم

... خوب شد دوباره برگشتی. بالاخره یه روز خوب می یاد. :)