یه قهرمان کوچولو.....

کلاس پنجم ابتدایی بودم....عاشق این کارتون بودم و یادمه دوشنبه ها(اگر اشتباه نکنم)پخش می شد....ما یک هفته صبح میرفتیم مدرسه و یک هفته بعد از ظهر(سیستم جالب و مسخره ای بود ها....خنده...)...هفته های که عصرانه بودم....تا زنگ میخورد به سرعت میرفتم خونه و منشستم پای تلویزیون......

نقاشیم خوب بود و همیشه معلم هام از نقاشیهام تعریف می کردن....یادمه اون موقع ها همه نقاشی هام شده بود جدال چوبین و برونکای بد جنس....نیشخند....خلاصه اپی دمی شد و همه بچه ها به هر شکلی بود این قهرمانها رو میکشیدن و معلممون (آقای گودرزی) یک بار بهم تذکر داد...گفت:بچه این چیزای خشن چیه میکشی....؟؟ همه بچه ها رو هم دنبال خودت انداخی ....نقاشیهاشون رو ببین...همه دارن برونکا میکشن...زبان.....خلاصه لیدر این شخصیت کارتونی شده بودم....

 حالا که فکرش رو میکنم این کارتون جدای از رسم همیشگی کارتونهای ژاپنی که مادرشون رو ندارن...یا دنبالشن....کارتون خوبی بود....حد اقل خیلی از چیزاش با زندگی امروز ما تناسب داره.....اون خفاشهایی که مدام داشتن به برونکا گزارش میدادن....یا اون سگهای مکانیکی بی فکر...که فقط حمله می کردن....!! جالبه نه...؟ اون دور از دسترس بودن و پشت پرده بودن برونکا....که هیچوقت هم چهره واقعیش رو ندیدیم....!! هیچوقت خودش مستقیما وارد عمل نمیشد....

عاشق اون سنگ درخشان چوبین بودم...همه کار باهاش میکرد.....اون حیونای جنگل...همه ترسو و تنبل و نا امید....واین چوبین بود که امید رو بهشون هدیه می کرد....یادمه یکی از کارهایی که همیشه منتظر بودم چوبین تو مبارزاتش انجام بده و کلی منو به هیجان می آورد و میپریدم هوا....جاخالی دادنش هنگام حمله سگ ها بود...که سگها به هم میخوردن و منفجر میشدن..و من همیشه از حماقت سگها و تیز هوشی چوبین خوشحال میشدم.....چشمک

 

/ 14 نظر / 52 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

چه پست خوبی . رفتم به دوران شیرین کودکی . وای که چقدر از هفته هایی که عصرانه بودیم بدم میومد . چه ارتباط جالب و منطقی بین این کارتن و مسائل و مشکلات امروزمون برقرار کردی . [دست] شما که لیدر این شخصیت کارتنی بودی یه چوبین هم واسه ملت پیدا کن که از پس این برونکا بربیاد . [چشمک]

آیدا

آخــــــــــــــی نازی...یاد اون روزا به خیر...منم خیلی چوبینو دوس داشتم...خیلی دلم میخواست بره پیش مامانش ...هر سری براش گریه می کردم...[ناراحت] کلی هم ازون مامورای برونکا بدم میومد و وقتی شکست می خوردن حال می کردم.ولی از برونکا خیلی می ترسیدم....راستی چقدر شباهت هست بین اون چیزایی که تو بچگی میدیدیم و چیزایی که حالا میبینیم...؟!

آواز بی صدا

قدیمی ترین کارتونی که یادم میاد کارتون بامزی بود،همون خرس کوچولویی که عسل می خورد و قوی میشد. نسل ما کارتون های پر محتوا و جذابی پخش می کردن برخلاف کارتونهای این دوره، پسر شجاع،مورچه خوار،هاج زنبور عسل،بل و سباستین،هایدی،حنا دختری در مزرعه،بچه های مدرسه والت،خانواده ی دکتر ارنست،........

اردیبهشت

چوبین عالی بود. کلی نکته ی آموزنده رای بچه ها داشت. تشبیه های خیلی خوبی داشتی البته در مورد شخصیت های منفی. اون چوبین خیلی از خودگذشته بود و یکه تاز همیشه سینه سپر می کرد جلوی دشمنش. الآن آدم اینجوری نداریم.

اردیبهشت

البته اگر چوبین رو به مثابه ی رهبر مثبت ها در نظر بگیریم .

مهناز

من همیشه از برونکا میترسیدم.راستی از عمو جغد شاخدارم بنویس![چشمک] منتظریم...

نرده ها

آخ منم عاشق چوبین بودم و همیشه دلم می خواست صندلی برونکارو برگردونم قیافه احمقشو ببینم.

peter

[لبخند] آی گفتی..... یهو دلم خواست...

وحید زایری

البته من یه جورایی طرف شخصیت منفی داستان بودم ! خیلی بدجنسم نه !؟