زندگی خواه تیره خواه روشن...هست زیبا...

یادمه کلاس چهارم که بودیم معلممون در اون سالهای سختی و جنگ...که همه چیز برای ما بچه ها رنگ ترس و دلهره به خودش گرفته بود....شعر های کتاب درسی رو  با آهنگ خواصی برامون زمزمه میکرد و از ما میخواست که شعر ها رو با آهنگ بخونیم.....و من چقدر میخواستم خودم رو نشون بدم...و از همه بهتر بخونم....من یار مهربانم/روباه و زاغ/باز باران/شنیدستم که شهباری کهنسال و......همه رو برامون با آهنگهای دلنشینی میخواند و ما هم تکرار میکردیم.....یعد از مدتی یه گروه درست کرد از ما ...و تو کلاسهای دیگه اجرا میکردیم...و بچه ها با چه تعجب و حسرتی به ما نگاه میکردن.......من ردیف اول می ایستادم و با تمرکز و دقت سعی میکردم ترانه رو کامل و درست با رعایت ریتم،اجرا کنم.....من ترانه "باز باران "رو خیلی دوست داشتم...... بعد از اتمام دوره ابتدایی از اون شهر رفتیم و دیگه از آقای پرویز سیاح معلم کلاس چهارمم خبری ندارم...ولی هر وقت یاد ایشون و تلاشش برای آموزش موسیقی در کنار درس ...با اون محدودیتهای دهه شصت،می افتم....تحسینش میکنم....یک معلم خوب میتونه تا پایان عمر شما رو مدیون خودش کنه...

اینم متن کامل شعر(مناسب ابن روز بارانی):

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
میخورد بر بام خانه
من به پشتشیشه تنها
ایستاده در گذرها
رودها را افتاده
شاد و خرم
یک دو سه گنجشکپر گو
باز هر دم
می پرند این سو و ان سو
می خورد بر شیشه و در
مشت وسیلی
آسمان امروز دیگر نیست نیلی
یادم آرد روز باران
گردش یک روزدیرین
خوب و شیرین
توی جنگلهای گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرمو نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم وزنده
اسمان آبی چو دریا
یک دو ابر اینجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بویجنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان میزدی پر
هر کجا زیباپرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفردرخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جانشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهایدرختان
چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوشو لرزه
توی انها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدمهمچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهدبر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم بهپایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ ومشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهایزندگانی
هر چه میدیدم آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم
روز ایروز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بیجان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهررخشان
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفتهرفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریختباران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا

/ 10 نظر / 67 بازدید
مینا

بسیار مناسب این روزها بود این ترانه و با این پست حسابی رفتم به دوران مدرسه . عجب دورانی داشتیم . شاد و بی خیال . الان اینجا هم بارونه و هم تقریبا 60 درصد رطوبت !!!!!!!!!

سیاوش

چند وقت بود سر نزده بودم چقدر مطلب نوشتی...منم این شعر رو خیلی دوست دارم با اینکه محل زندگی کودکیم بر خلاف شما بارندگیش کم بود یا بسیار سیل آسا بود اما با این وجود این شعر رو دوست دارم[گل] منم آپم یه سر بزن

صدای گریه ی باران می آید... نم نم بارون...شر شر بارون فکر می کنم هیچ چیزی تو دنیا نمی تونه به قشنگی بارون باشه... شعر زیبایی بود...

m.j

واقعا یدش بخیر کاش اون دوران بود اما استاد وقتی ما کلاس چهارم بودیم جنگ 2سالی بود تموم شده بود[اضطراب]

دریا

وقتی از غربت ایام دلم میگیرد،مرغ امید من از شدت غم میمیرد، دل به رویای خوش خاطره ها میبندم،باز هم خاطره ها دست مرا میگیرد... باز باران باترانه باگهرهای فراوان می خورد بربام خانه می خورد بربام خانه...

پیمان

روزگار ِ کودکی بر نگردد دریغا قیل و قال ِ کودکی بر نگردد دریغا شاد باشی از نظرت در وبلاگم هم متشکرم

سیاوش

من آپم وقت کردی یه سر بزن

نرده ها

سلام. چقدر چسبید این ترانه. چقدر می چسبه این ترانه همیشه. خدا شاعرش رو با روح جنگلهای گیلان شاد کنه.

صدرا

سلام نگاه کردم. دیدم. خوندم گاهی بلند و گاهی با چشم. لذت بردم تا بی نهایت. دست مریزاد[لبخند]

مارال

بعد از گذشت این همه سال من هنوزم عاشق این شعر زیبا هستم