هنر گام زمان

 

امروز نه آغازو نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

گر مرد رهی غممخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است

تو رهرو دیرینهسر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هرگام نشان است

آبی که برآسودزمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است

باشد که یکی همبه نشانی بنشیند
بس تیر که در چله این کهنه کمان است.

از روی تو دلکندنم آموخت زمانه
این دیده ازآن روست که خونابه فشان است

دردا و دریغ کهدرین بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است

دل بر گذرقافله لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است

روزی که بجنبدنفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

ای کوه توفریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

از داد و ودادآن همه گفتند و نکردند
یا رب چه قدر فاصله دست و زبان است

خون می چکد از دیده درین کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است

از راه مروسایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است

استاد هوشنگ ابتهاج-آذر 1362

 

/ 9 نظر / 2 بازدید
زهرا

سلام به من هم سر بزنید . خوشحال می شوم.

سحر شیرمحمدی

سلام یا رب چقدر فاصله دل با زبان است............. فکر کنم درست تر باشه.. تبریک می گم به اولین پرسه هات در وادی شاعران... سعی کن بیشتر بهشون اخت شی..دنیای لطیفی دارند بسیار فشنگ بود.

امین

سلام اسماعیل عزیز وبلاگت جالب هست و خوشحالم که پیمان لهراسبی اینجا را معرفی کرد. حتما بیشتر سر میزنم و از نوشته هات استفاده میکنم. در پناه حق باشی

محسن اصفهانی

گاهی وقتا فکر میکنم مثلاَ اگه ابتهاج نبود چه فاجعه ای اتفاق می افتاد!!؟؟ راستی سحر هم راست گفته سعی کن بیشتر با شاعران اخت بشی D:

ستاره

سلام عالی بود و زیبا.......

سلام عالی بود و زیبا...

نسترن

ممنون از شعر و آفرین به این حسن سلیقه [گل][دست] همه‌ی ابیات در جای خودشان زیبا هستن ..دلیل خاصی داره که یکی رو های لایت کردی ؟

معراج امانی

در بگشایید شمع بیارید عود بسوزید پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب.... شاید این از غبار راه رسیده آن سفری همنشین گم شده باشد ه.ا.سایه 1331 ممنون اسماعیل جان لذت شگرفی به من دادی با این شعر پاینده باشی

محمد

درود برتو دقیقا درسته