حقیقت

جرج گفت:خدا چاق و قد کوتاهه.

نیک گفت:نخیرم.لاغر و درازه.

لن گفت:یه ریش سفید بلند داره.

جان گفت:نه.صورتش سه تیغه س.

ویل گفت:سیاه پوسته.باب گفت:سفید پوسته.

رونداروز گفت:دختره.

من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته و برام فرستاده بود،

به هیچ کدومشون نشون ندادم.            (شل سیلور استاین)

 

 

وقتی بچه بودم ...همیشه از خدا میترسیدم....همش مواظب بودم که کاری نکنم که از دستم ناراحت بشه و منو ببره جهنم....واقعا وحشتناک بود......

ولی بزرگتر که شدم....سعی کردم بهش نزدیک تر بشم.....و دیگه از کسی نپرسم که خدا چیه...؟ تا تعابیر خودش رو بگه......

الان خدا وند خیلی زیباست.....زیبا...و سر چشمه زیبایی....

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
علی سلیمی

سلام جالبه خدا اونقدر مهربونه که ... بهترین حالت همینه که آدم خودش خدا رو درک کنه و بهش ایمان پیدا کنه. خیلی قشنگ تره. با تو موافقم. همیشه ما رو از خدا می ترسونن در صورتی که اون خیلی مهربونه.[گل]

دنیا

زاهد و عجب و نماز من و مستی و نیاز تا تورا خود ز میان با که عنایت باشد

سحر

درود...پوزش بابت این که یه مدتی سر نزدم...ولی بلاگ شما رو مثل بلاگ" صخره".."پنجره ی سبز"."کاشی های آبی" و بلاگ "سیاوش" عزیز دوست دارم... هر چه خدا ساخته...همه شیشه های نازک بی رنگند...و من از ورای آن ها همواره او را می بینم...او هیچ گاه غائب نیست...همه ی اشیاو اشخاص پنجره هایی هستند که به سوی او گشوده اند ...مثل شما اسماعیل عزیز...

كاغذA4

خدا براتون حفظش كنه ايشالله[نیشخند]

دریا

آوای دل بر خانه ام بيا و بــــــخوان اين نماز را قلبم ببين و بوسه بزن جـــــــاي راز را بر دار عشقم و دو سه گامي به مُــردنم باور نمــــــي كني بنــــــگر اين فراز را در سر هواي كعبه ي تو ميكـــنم كه باز با سر به راه عشق تو رفتم حـــــجاز را با شوق وصل تو همه از خود گذشته ام از اين شباب و پيري و عـــــمر دراز را آواز زندگي زدي و بانــــــگ سرد مرگ رقصيده جان من هــــــــمه آواي ساز را تا چند مي ُكشي تو بيا و نــــــــظاره كن جانم ستاندي و تو بـــــــــگو نرخ ناز را ُمرد و شكست و رفت دل خون اين اميـد يك دم نديـــــد و رفـــــت رخ دل نـواز را شعر از ر-امید

(m.j)

و بخشنده و مهربان[دست]

یکی که این جا رو دوست داره

و هنوز خدایی در این خانه نیست ... و هنوز خدایی در این خانه نیست. صدای قهاری که در آسمان بپیچد و ابرها را پنبه وار بپراکند. ما هنوز سکنی نگزیده ایم، در جایی که آرام می گیرد در خود. ما هنوز با گل ها سخن نگفته ایم، چرا که کلمات مان از رنگ و عطر تهی ست. از بابک مینا