خسرو خوبان.....

می رفتیم ، و درختان چه بلند ، و تماشا چه سیاه!

راهی بود از ما تا گل هیچ.

مرگی در دامنه ها ، ابری سر کوه ، مرغان لب زیست.

می خواندیم: « بی تو دری بودم به برون ، و نگاهی به کران ، وصدایی به کویر.»

می رفتیم ، خاک از ما می ترسید ، و زمان بر سر ما می بارید.

خندیدم : ورطه پرید از خواب ، و نهان آوایی افشاندند.

ما خاموش ، و بیابان نگران ، و افق یک رشته نگاه.

بنشستم ، تو چشمت پر دور ، من دستم پر تنهایی ، و زمین ها پرخواب.

خوابیدم. می گویند : دستی در خوابی گل می چید.

 

پ ن:یک سال صبر کردیم......

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

من عاشق این شعر "سهرابم" ... خیلی زیباست...

اسحق فتحی

درود اسماعیل عزیز همدردی ام را بپذیر رفیق یادش ماندگار شکیبا باشید و... بدرود

ستاره

یک سال...تعریفی ازش ندارم...گاهی اونقدر طولانیه قد یه قرن...گاهی اونقدر کوتاه قد یه چشم بر هم زدن ولی انگار این یه سال برای تو طولانی بوده...متاسفم[لبخند]

حبیب

[گل][گل]سلام . آپم......................[گل][گل][گل][گل][گل]

سهراب

خدا رو شکر این پرشین بلاگ از تعمیرات برگشت و ما هم از خماری در اومدیم...خوشحالم که باز به دوستان سر میزنم...

کاویان

و باز هم. ما ایستاده بر تیغه های غروب خورشید, آفتابی در سر داریم بیا خورشیدمان را بیفروزیم!