وداستان کوسه ها و ماهیها

دختر کوچولوی صاحبخانه از اقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها ادم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

اقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها ادم بود ند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی ان میگذاشتند

مواظب بود ند که همیشه پر اب باشد

هوای بهداشت ماهی های کوچولو را هم داشتند

برای انکه هیچوقت دل ماهی کوچولو نگیرد

گاهگاه مهمانی های بزگ بر پا میکردند

چون که

گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است

برای ماهی ها مدرسه میساختند

وبه انها یاد میدادند

که چه جوری به طرف دهان کوسه شنا کنند

درس اصلی ماهیها اخلاق بود

به انها می قبولاند ند

که زیبا ترین و باشکوه ترین کار برای یک ماهی این است

که خودش را در نهایت خوشوقتی تقد یم یک کوسه کند

به ماهی کوچولو یاد میداد ند که چطور به کوسه ها معتقد باشند

وچه جوری خود را برای یک اینده زیبا مهیا کنند

اینده یی که فقط از راه اطاعت به دست میایید

اگر کوسه ها ادم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان کوسه تصاویر زیبا ورنگارنگی می کشیدند

ته دریا نمایشنامه ییروی صحنه میاوردند که در ان ماهی کوچولو های قهرمان

شاد وشنگول به دهان کوسه ها شیر جه میرفتند

همراه نمایش اهنگهای محسور کننده یی هم مینواختند که بی اختیار

ماهیهای کوچولو را به طرف دهان کوسه ها میکشاند

در انجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت

که به ماهیها می آموخت

"زندگی واقعی در شکم کوسه ها اغاز میشود"

برتولد برشت

/ 6 نظر / 33 بازدید
دریا

سلام عزیزمتن جالبی بود.......ولی غمگین بود .....هدف رو دیگری تعیین میکردبدون اراده ماهیها وباسوءاستفاده ازجهالت آنها...... اما انسان اشرف مخلوقات ووعده خداوندبه اون بهشت برین وبقول شاعررسد آدمی به جایی که بجز خدانبیند......امانسان بودن وماندن چه دشواراست ،چه زجری میکشدآنکس که انسان است وازاحساس سرشاراست ولی.....کی شعرترانگیزدخاطرکه حزین باشد یک نکته ازاین معنی گفتیم وهمین باشد ازاونجایی که پایان هرشب سیاهی صبح سپیدی هم هست پس.....اندکی صبرسحرنزدیک است....صبورباش هیچ ظلمی پایدارنبوده ونیست .....موفق باشیدوپیروز

عیسی

سلام آقا اسماعیل این هم نوعی توهم(illusion) است که به (ماهی ها) القا می شود راستی کدام یک از ما هستیم که از این توهمها هر چند با درجات متفاوت نداشته باشیم آنچه مسلم است هرجا متوهمی! باشد سوء استفاده کنی هم هست

مینا

بسیار داستان جالبی است . چقدر خوب است که انسان با عقاید خودش زندگی کند و چه خوب که کوسه ها آدم نیستند .

....

به وبلا گ: آسمان ابری چشمانم : سری بزنید..........

........

خیلی خوبه که برشت را می شناسی برات یک شعر از برشت می نویسم می دونم خوشت می اد خواستی تو وبلاگت بذار اسم شعر :می شنویم که خسته ایی می شنویم که تو دیگر نمی خواهی با ما کار کنی وا داده ای, دیگر نمی توانی فعالیت کنی بسیار خسته ای دیگر نمی توانی بیاموزی از دست رفته ای دیگر نمی توان انجام کاری را از تو چشم داشت پس بدان :" ما همه را از تو خواهانیم" هنگامی که خسته به خواب می روی دگیر هیچکس تو را بیدار نخواهد کرد و نخواهد گفت برخیز غذای تو آماده است چرا باید غذا آماده باشد؟ هنگامی که دیگر نمی توانی فعالیت کنی در گوشه ای خواهی افتاد هیچکس تو را جستجو نخواهد کرد و نخواهد گفت بلوایی بر پا شده است و کارخانه ها در انتظار تو هستند چرا باید بلوایی بر پاشده باشد؟ زمانی که مردی تو را دفن می کنند خواه مرگ تو زاده خطا باشد خواه نه تو می گویی مدتی دراز جنگیدم اما حال دیگر نمی توانم پس گوش کنتو خواه خطا کار باشی خواه نه هنگامی که دیگر نمی توانی بجنگی نابود خواهی شد تو می گویی مدتی دراز امیدوار بودم دیگر نمی توانم امیدوار باشم به چه امید بسته بودی؟ به اینکه جنگ آسان است؟ این سخن مقبول نیس

نسترن پاشنک

سلام مدت زیادی نت نیامده بودم.سرعت دایل‌اپ آنقدر کمه که آدم از زندگی پشیمون میشه حسابی اپ کردی...تبریک میگم خیلی هم خوشحال شدم که مطلب برای خوندن پیدا کردم.ولی این روزها اصلا دل و دماغ نوشتن ندارم و نتونستم وبلاگم رو به روز کنم. اس‌ام‌اس ها وصل شده.ولی انگار مردم تحریم کرده‌اند .من نمیدونستم یکی دو تایی فرستادم !!!