ای همه گلهای از سرما کبود....

ای همه گل های از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد در سینه تان
صبح می خندد خودآرایی کنید!
اشک های یخ زده، آیینه تان

رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاری، شام غمگین خزان
خوش تر از صبح بهارم می نمود
این زمان – حال شما، حال من است
ای همه گل های از سرما کبود !

روزگاری، چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه ی مهتاب را
این زمان – دور از ملامت های ماه –
چشم می بندم که جویم خواب را

روزگاری، یک تبسّم، یک نگاه
خوش تر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاری، هستی ام را می نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگیزِ من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه ی از آرزو لبریز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هایم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود... !

فریدون مشیری

/ 3 نظر / 4 بازدید
سحر

قشنگ بود...[گل] به روزم

مینا

بسیار زیبا بود . عشق چیز عجیبیه . بعضی معتقد هستند دوست داشتن از عشق بالاتر است : مرا اندکی دوست بدار ولی طولانی کریستوفرمارلو ولی شکسپیر عشق را مقدس میداند : عشق غالبا نوعی عذاب است ولی محروم بودن از آن مرگ است .

دریا

در شوره زار دهر که هیچ جای رحم نیست من در تعجبم که توای گل چه میکنی! [گل]....ممنون از شعر زیبایی که انتخاب کردید