غربت

مادربزرگ
گم کرده ام در هیاهوی شهر


آن نظر بند سبز را
که در کودکی بسته بودی به بازوی من
در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق


خمره دلم
بر ایوان سنگ و سنگ شکست


دستم به دست دوست ماند
پایم به پای راه رفت


من چشم خورده ام
من چشم خورده ام


من تکه تکه از دست رفته ام
در روز روز زندگانیم

 

 

(حسین پناهی)

 

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کاغذA4

تموم می شی و دوباره از نو ...

negin

يكي از بهترين پستهات بود

(m.j)

خیلی زیبا بود[دست]

اردیبهشت

دستم به دست دوست ماند پایم به پای راه رفت این قسمتش ، یه خداحافظی ِ تراژیک رو تداعی می کنه .

لیلا

[گل][سال نوت مبارک بازم از کوروش بگو بذار مردم یادشون بیاد[لبخند]

دریا

واقعا" زیبا بود ... من عاشق مادر بزرگ مهربونم هستم اصلا" همه مادربزرگ ها مهربونن سرشاراز عشق و محبت ... راحت میتونی سررو زانو هاشون بزاری و باهاشون درد دل کنی ومادر بزرگ بادست مهربونش نوازشت کنه واز ته دل برات دعاکنه [لبخند]

مهربان

خیلی زیبا بود واقعا از خواندن وب شما لذت بردم

سحر

درود...من تکه تکه از دست رفته ام...این درونیات حسین پناهی هم در نوع خودش بی نظیره...