رقصنده با گرگ یا با گرگها میرقصند

سرفه....سرفه......توی قفسه سینه ام درد میکنه.....هر چند دقیقه یک بار....سرفه ....سرفه.....

داشتم فکر میکردم.....با یه گفتگوی 100 ساعته با یه گوسفند ...چقدر میتونم منظورم رو بهش بفهمونم....یا منظورش روبفهمم......

سرفه.....سرفه......

خسته ام از دست خودم که نمیتونم گوسفند باشم.......سرفه... سرفه.....خداوندا مرا گوسفند....گرگ...شغال....شتر.....روباه.....اصلا.....سوسک بفرما......از انسان بودن خسته شدم........به شدت......سرفه ...سرفه.....

چرا...من....چرا من باید ببینم.....چرا من باید حس کنم و بفهمم ، تحلیل کنم و وجدان داشته باشم.....سرفه...سرفه.....وجدان...وجدان ارزان ترین قسمت وجود آدم.....ارزانترین.......به قیمت دو پول سیاه معامله میشه...خودم دیدم.....اگر به لطف خدا...انسان هم نبودم...بازم میدیدم.....سرفه...سرفه.....

حیوان نابینا....این بهترین گزینه برای ادامه زندگیه.....سرفه...سرفه...

پ.ن:عکس از آتش سوزی در جنگلهای شهید آباد از توابع بهشهر

 

/ 13 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مینا

با گفتگوی هزار ساعته هم نمیتونی به یه گوسفندی که فقط ظاهر انسانی دارد چیزی بفهمانی . بله این روزها بی عدالتی و بی وجدانی بیداد می کند . گاهی فکر میکنم که بعضی آدمها در رده بسیار پایین تری از حیوانات هستند . بارها در این چند ماهه آرزو کرده ام که کاش نمیفهمیدم کاش نمی دیدم و کاش کور یا کر بودم . اونهایی که انکار میکنن نمیبینن . فقط نگاه میکنن .

محسن اصفهانی

اینو که خوندم، دیگه واجب شد با هم حرف بزنیم ... اصلاَ همدیگر رو ببینیم. لااقل گوسفند که می تونم باشم و با هم حرف بزنیم[نیشخند][بغل]

سحر

آسمان شو...ابر شو ...باران ببار... ناودان آبش نمی آید بکار...

کاغذ A4

حیوان نابینا و ناشنوا ... خدا رو شکر که گوسفند نیستید ... ولی حتما چه زجری می کشید

مهناز

[ناراحت]

اردیبهشت

بعضی وقتها واقعاً آدم ترجیح میده هیچی نفهمه . آرزو می کنه که ای کاش عقل و شعور نداشت . اینجوری کنار اومدن با مسایل خیلی ساده تر می شد .

یکی که اینجا رو دوست داره

سلام من خیلی وقت نیست که با این جا آشنا شدم ولی خیلی خوشم اومده خیلی سر حال میشم بازم ادامه بده خیلی متنوعه است واین وبلاگتو خیلی جذاب کرده.ممنونم

(m.j)

گوسفندتم استاد بع بع...[گاوچران]

سیاوش

ما تا آخر ایستاده ایم[چشمک]

دریا

من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم من اینجا تانفس باقیست می مانم امید روشنایی گرچه دراین تیرگی هانیست من اینجا بازدراین دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخرازدل این خاک، بادست تهی گل برمی افشانم من اینجا روزی آخرازستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم، و می دانم توروزی باز خواهی گشت ،توروزی باز خواهی گشت...