شاعر و رهگذر

چند وقتیه که رابطه خوبی با شعرا ندارم......اصلا حس خوبی نسبت که کسی شعر میگه و کتاب چاپ میکنه و از خودش به عنوان شاعر(شایدم هنرمند) یاد میکنه ندارم.....به اعتقاد من یک شاعر اصلا هنرمند نیست...و نمیدونم چرا بعضی از شعرای عزیز اینقدر دوست دارند خودشون رو هنرمند بنامند.....مثل مثلا کسانی که رشته های کارشناسی خوانندن و دوست دارن خودشون رو مهندس معرفی کنن(آخه مگه فرقی هم میکنه...؟؟)

هفته پیش...قبل از رفتن به اموزشگاه یک سری به انتشارات یساولی(زیر پل کریم خان) زدم....چند وقتی بود که به دوستان سفارش کرده بودم که اشعار و ترانه های زیبایی رو که میشنوند برایم بفرستند...البته بیشتر اشعار نو و سپید(برای آرشیو شخصی و اگر شد آهنگسازی روی اشعار).......زیاد دوست ندارم میان افکار شاعران پرسه بزنم.....که برای این کار هم دلایل خاص خودم رو دارم...لبخند ادامه حرفام: تعدادی کتاب از چندین شاعر تهیه کردم...و هفته گذشته به اجمال نظری داشتیم بر اشعار سروده شده این شاعران.....

نمیدونم چرا بعضی از شعرا تکرار مکررات شدن...تکرار سیاهی مطلق....بله درسته من هم از سیاهی گله دارم...تو هم گله داری....ولی باید این بیان کردن سیاهی از جانب  راوی...برای شنونده یک آثار مثبتی هم داشته باشد....؟؟؟!!

نمی شه فقط به پر رنگ کردن سیاهی پرداخت...خوب بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست....!!!

اشعار  شفیعی کدکنی رو که میخوندم....کاملا این نگرانی و نارضایتی از زمانه رو میتونستم حس کنم و بفهمم...ولی به بهترین شکل و زبان...و اینکه همیشه در آخرش حی میکردم بیشتر از قبل شدم..چیز بیشتری در وجودم هست...آگاهی دارم نسبت به این سیاهی و علت و معلول و ...مهم تر از همه آینده.....آینده در اشعار شفیعی کدکنی موج میرنه...چیزی که بالاخره به  آن خواهیم رسید.....ایشون در اشعارش به شما نمیگه: حتما آینده هم به همین گونه خواهد بود و بدتر خواهد شد و هیچ راهی نیست و....

از طرفی دیگر شاعران....آن چنان سیاهی را پر رنگ و بیهوده و یاس آور ترسیم میکنند...که جدای از بحث فنی(که در تخصص من نیست و جسارتی هم نمی کنم) روان آدم رو پر از یاس و نا امیدی و ..... میکنه....

غمی در تو بوجود می آورند...که شاید هیچ روزی به کار نیاید.....در حالی که هر غمی باید روزی به کار آید....مثل شادی....شادی هم باید روزی به کارت بیاد...و شادی که چیزی رو بهت اضافه نکنه...شادی لذت بخش و مفیدی نیست(البته به نظر من).

برای نمونه به دوشعر زیر توجه کنید:

احمد رضا احمدی(از مجموعه:چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود)

دل‌پذیری اکنون از خانه رخت می‌بندد، همراه با  بادبادک‌های کودکان ولگرد کوچه

در آسمان گم می‌شود نیستی  و حجم اندوه آن‌قدر  در خانه شکوفه می‌دهند و

میوه می‌دهند که ما را چاره‌ای نیست که به کوچه پناه بریم دل‌سرد از خون‌بهای

خودم  که ارزش  یک سکه‌ی حلبی  را هم ندارد می‌خواهم ترا هم‌چنان  دوست

داشته باشم  و حتی بوته‌های گل سرخ  را برای  بهار آماده کرده‌ام که در باغچه

بکارم شگفت  از خورشید که  هنوز بر ما می‌تابد و  می‌خواهد انگورهای کال را

دعوت به رسیدن کند

تا انگورهای کال شراب شود

کو انگور

کو پاییز

کو شرابی که در زمستان باید رخ دهد

سه بار در زیر درختان برگْ ریخته‌ی پاییزی معنی ترا یافتم  - جوابی نداشتی

که بگویی سیب‌های سرخ نشانه‌ای از عمر ما نداشتند در کمین ما بودند که

ما را به تاراج برند

بسیار بیداری بود

بسیار خواب بود

روزهای جمعه ابر داشتیم

اما نمی‌توانستیم

بیداری و خواب و ابر جمعه را

زندگی نام بگذاریم

پس خواب را انکار کردیم

پس بیداری را انکار کردیم

روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم

که ابر را نبینیم

چه حاصل

که عمر به پایان بود

و چای در غروب جمعه

روی میز سرد می‌شد.

 

شفیعی کدکنی:

بزن آن پرده ، اگر چند تو را سیم
از این ساز گسسته
بزن این زخمه ، اگر چند در این کاسه ی تنبور
نمانده‌ست صدایی ...
بزن این زخمه
بر آن سنگ
بر آن چوب
بر آن عشق
که شاید
بردم راه به جایی ...
پرده دیگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن
لانه جغد نگر،
کاسه آن بربط سغدی
زخموشی
نغمه سر کن که جهان
تشنه ی آواز تو بینم
چشمم آن روز مبیناد
که خاموش
درین ساز تو بینم ...
نغمه ی توست ، بزن
آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد
من و تو نیز نمانیم .
اگر چند بمانیم و
بگوییم همانیم

و شعری دیگر از ایشان:

گر درختی از خزان بی برگ شد

یا کرخت از سورت سرمای سخت

هست امیدی که ابر فرودین

برگ ها رویاندش از فر بخت

بر درخت زنده بی برگی چه غم

وای بر احوال برگ بی درخت...

نمای از فیلم"شاعر زباله ها"- محمد احمدی١٣٨۴

 

پ ن: این نوشته کاملا بیان گر نظرات شخصی من بود....و ازهر گونه نقد و نظر دوستان با کمال میل استقبال میکنم

/ 21 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خروس

هی عکس برف بزار هی عکس برف بزار اینقدر این کارو بکن تا منم از فراغ برف شاعر بشم

مینا

امروز همه شاعر شدن و چند تا کلمه که هیچ مفهومی نداره میذارن پشت سر هم اسمش رو میذارن شعر نو . شعرهای فروغ هم سراسر غم و اندوه هستن ولی غمی که ملموس و قابل درکه . به نظرم هر شاعری(نه هر کسی که اسم خودش رو بذاره شاعر) با توجه به شرایط روحی خودش و شرایط اجتماعش شعر میگه .

اردیبهشت

دیروز رفته بودم نمایشگاه کتاب استانی. سری به غرفه ی دفتر شعر جوان زدم و سراغ کتاب شعرهایی رو گرفتم که رنگ و بوی امید و زندگی داشته باشن. گفتن نگرد، نیست. الان دیگه همه ی دلها سیاه و گرفته ست و شعر هم که از دل میاد. پس اشعار هم سیاه و غمگین هستن. این حرف رو تقریبا قبول دارم . ولی هنوز هم کسایی هستن که می خوان رنگ زندگی رو اونطوری که هست، حفظ کنن. هنوز سیاه نشدن. ---------- می دونی چرا یک شاعر هنرمند نیست؟ چون کلا شعر جزء هنرهای هفتگانه نیست. هنر ِ شعر، بی معنیه. شعر در کنار موسیقی یا حرکات موزون یا اپرا هست که معنی هنر پیدا می کنه. یک شاعر، در وهله ی اول، یک عاشقه. عاشق زندگی، عاشق ابدیت، عاشق کمال، عاشق وطن و ... و تک تک کلمات شعرش هم از قلبش بلند میشه و احساسش رو میگه. ---------------- باید و باید به همه مجال داد که احساساتشون رو بیان کنن و به گوش دیگران هم برسونن مثل جوانهایی که اشعارشون رو ، احساساتشون رو، چاپ می کنن.

حامد حسینی

درود بر تو بزرگوار سخن کاملا درستی گفتی ، البته فرق هست بین سرایندگان معصار و کلاسیک شخصیتی مثل حافظ و فردوسی ، حتی گفتن لفظ هنرمند براشون توهینه به نظر من ، این ها پیغمبر بودند اما این سیاهی که شما گفتی رو هم قبول دارم اما هستند شاعرانی که به زندگیت امید بدن ، راه بدن مثل شفیعی کدکنی ، سیاوش کسرایی و تا حدودی فریدون مشیری مخصوصا کسرایی رو امتحان کن در پناه خدا

رها

سلام ممنون از حضور گرمتون باعث افتخاره جهت لینک[گل]

ن ا ر س ی س

[خمیازه] غیر شاملو هم مگه شاعر معاصر داشته ایم ؟

ن ا ر س ی س

قبول ولی این هم هست که فاصله ی زیادی هست بینشون [چشمک]

حامد حسینی

شاملو رو درست نمی شناسم اما با اون اظهار نظر هایی که در باره حافظ و فردوسی کرد ، اصلا دلم باهاش صاف نمیشه که بخوام شعراشو بخونم !

سهراب

گذشته از اساتید بزرگی مثل دکتر کدکنی خیلی از این سیاه نمایی ها پز روشن فکریه...باهاشون حال نمیکنم...[چشمک]