من و خیال و تنهایی....

عصر یکی از روزهای بهاری.....مسیر انقلاب تا میدان فردوسی رو قدم میزنم...بازم همه سرشون تو کار خودشونه..... من بهشون نگاه میکنم و حسشون میکنم....همه مردم رو حس میکنم....زندگیشون رو میبینم....

هوا خیلی خوبه....یه کمی هم بارون میاد....

بعضی وقتا هیچی بهتر از این نیست که دستات رو بکی تو جیبت و کنار مردم باشی و باهاشون قدم بزنی.....موسیقیت هم همهمه شهر باشه.....

ولی وجدانت........خودت.....خود خودت...اون خودی که حرفات رو کاملا میفهمه و میدونه چی میخوای....و بهت یاد آوری میکنه که کجایی و کی هستی و کی قراره بشی....

فکر میکنم که چه کارهایی میتونم انجام بدم و ندادم.....نه برای خودم ...برای غیر از خودم....

زندگی که فقط برای خودت باشه چقدر  لذت بخشه...و زندگی که دیگران رو هم در خودش داشته باشه.....؟

یک فکر خوب... روش نو.....یک احساس خوب....یک خلقت زیبا...ببینند و بشنوند و برقصند.....

چهرهای ناراحت و غمگین خیلی هاشون رو تغییر بدی....امیدواری....

بعضی هاشون خیلی با هم فاصله دارن...و اصلا همدیگه رو نمیفهمن....بعضی ها هم نمیخوان همیدیگه رو بفهمن....

دلت رو خوش میکنی به بودن و گفتن و شنیدن با زیبا ترینها....

دلت رو خوش میکنی به داشتن و گرفتن وبردن گران ترین ها....

و دلت رو خوش میکنی به بودن بهترینها و شدن بهترینها.......

.....همه برای خودمون.....

با خودت که حرف میزنی ....حقیقت گفته میشه...حقیقتی که میتونی خود خودت رو راحت ببینی....خودی که باید می شدی...و باید می شدی...و باید می شدی.... 

پ ن:کاش این دنیا هم مثل جعبه موسیقی بود،همه صدا ها آهنگ بود،همه حرفها ترانه(دلشدگان- شادروان علی حاتمی)

/ 6 نظر / 2 بازدید
لولی بربت زن

کاش این دنیا هم مثل جعبه موسیقی بود... همه صداها آهنگ بود و همه حرفها ترانه... . . . در حد یه غزلسرای بزرگ قبول دارم مرحوم حاتمی رو...

(m.j)

بسیار زیبا بود استاد[دست]

علی سلیمی

سلام رفیق. mj بهت میگه بیا دور هم باشیم میگی درس دارم. اگه درس داری پس چرا این همه پیاده روی می کنی[قهقهه]

سهیل اجتهادی

خب این درد آدمهایی تو جامعه ماست که میفهمند چون بجز دردهای خودشون به جامعه و اطرافشون هم توجه میکنند و این دردیه که بهش مبتلا شدی دوست من

مینا

دقیقا من هم گاهی که تنها باشم و قدم بزنم به چیزهای مشابه همین فکر میکنم . قبل از عید چند بار که رفتم بیرون با خودم فکر کردم که این همه هیاهوی مردم رو واقعا درک نمیکنم . مگه میشه یه عده بخاطر ما نباشن و ما بتونیم خوشحال باشیم ؟ اون هم تو عید که هم دوست دارن کنار خانواده باشن ؟ و امسال عید اصلا خوشحال نبودم . چند وقت قبل به یک تولد دعوت بودم . و با حیرت به این جوانهای الکی خوش نگاه میکردم که چقدر با نسل ما فرق دارند و تنها فکرشون هم فقط پارتی و به قول فیلمها نوشیدنی و قلیون شده . شاید هم سیاستی اونها رو چنین کرده که اوضاع براشون بی اهمیت بشه . نمیدونم . ولی واقعا به کجا داریم میریم ؟

مریم

به قول شاملو: " ....ای کاش می توانستم خون رگان خویش را بگریم قطره قطره قطره تا باورم کنند..." یه وقتایی با خودم فکر می کنم که اگه یه روز بخوام یه اتو بیوگرافی از خودم بنویسم، چي دارم براي نوشتن؟!!!!!